روزهای رنگی ارکیده

من آن توام مرا به من باز مده
روزهای رنگی ارکیده

بشکن خود را که بت شکستن این است
بگذر ز خودی؛ ز قید رستن این است

در گوشه ی خاطر عزیزان جا کن
در مذهب ما، گوشه نشستن این است

آخرین مطالب

خواب دیدم با میم رفتم نمایشگاه کتاب. اینقدر امسال روحم پر کشید برای نمایشگاه و نشد...

خدایا سال دیگه دانشجو بشم، برم با دانشگاه...

۹۷/۰۲/۲۰
ار کیده

نظرات  (۲۳)

ان شاء الله!!!
پاسخ:
ایشالا :)
به امید خدا :)
پاسخ:
:)
من نتونستم برم تا حالا :(
پاسخ:
سال اول که رفتم تجربه نداشتم
ولی پارسال خیلی خوب بود، خیلی استفاده کردم
امسالم که نشد :(

بیا بریم باهم :)
سلام :)
ان شاءالله ...
پاسخ:
سلام

:)
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۲۹ آرزوهای نجیب (:
ان‌شالله ان‌شالله (:
پاسخ:
مرسی مرسی :)
بریم بریم :)) ولی کی؟ :(
پاسخ:
دو روزه دیگه‌مونده
بیا بریم :)
باااااششش!
تو از اصفهان من از مشهد راه بیفتیم، ان‌شاءالله به شستن ظرف‌های اختتامیه‌ش می‌رسیم :))
من که امسال استارتشو بزنم، سال بعد شاید بتونم برم 😂😂
پاسخ:
هاهاها :))
خب خوبه
سال بعدم خوبه :)
آقا تو حداقل توی خواب رفتی
من همونشم نرفتم :)
پاسخ:
خواب که بدتره، غصه اش بیشتره... :(


ویرایش
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۵۳ آقای سر به هوا :)
منم دلم کتاب میخواد:)
پاسخ:
هومم
نمایشگاه کتاب! :)
پاسخ:
آخی...
همدرد دارم پس...
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۴ چارلی ‎‌‌‌
ایشالا که میشه :))

+ منم امسال نرفتم، ولی این چند سالی که نمایشگاه تو شهر آفتاب بود رو خیلی بیشتر دوست داشتم! خیلی محوطه و فضاش قشنگ تر بود!

+ گشتن توی کتابفروشیای کوچیک، توی خیابونای شلوغ هم خیلی کیف داره‌ها D:
پاسخ:
ایشالا :)

ولی جا برای نشستن نداشت :|
ما بیچاره شدیم تا نهارمونو خوردیم :/

کتاب و مخلفاتش همه لذتبخشه :)
ولی نمایشگاهِ سالی یبار... یه مزه دیگه داره :)
ما هم نشد که بریم خوابشم ندیدیم ولی دقیقا دو روز بعدش همونجا رفتیم نمایشگاه صنعت نفت وگاز
پاسخ:
بعد دلتون نسوخت نمایشگاه نرفتین؟ :)
انشاالله سال دیگه بری عزیز.
گرچه نمایشگاه اونطوری نمایشگاه نیست
پاسخ:
ایشالا :)
خوبه حسش، گرچه خیلی شلوغ و بزرگه :)
چرا خب ناراحت شدم چون هنوز بوی نمایشگاه کتاب میداد اونجا:)
پاسخ:
آخی ... :)
نمایشگاه:((((((
جییییغ اشک خااااک خوون اصلا ادم باید خودکشی منه😭😭

ان شا الله😍
پاسخ:
وای دور از جون ...

مرسی و بهمچنین :)
وای وای وای وای:)) فکر کردم فقط خودمم که خواب نمایشگاه کتاب رفتن میبینم :)) 
شهری که من زندگی میکنم یه شهر تقریبا کوچولوعه و در مقایسه با شهرای بزرگ خیلی کتابفروشی هاش کمه و و همون تعدادم همه‌ی کتابایی که میخوام رو نداره و من هر سال هر سال هر سال وقت نمایشگاه کتاب که میشد همه‌ش حالم میگرفت موقع دیدن برنامه ها و تبلیغات تلویزیون درمورد نمایشگاه:)) البته دوبار شانس اینکه برم رو داشتم ولی بازم هر سال یه غم عجیبی میگیرم موقع نمایشگاه و خوابش رو میبینم :(
+ عکس گوشه‌ی وبلاگت خیلی عالیه :) یکی از بهترین پایان هایی که دیدم :)
پاسخ:
الهی... :)
ایشالا از سال دیگه، هر سال با دانشگاه بری :)

+ اوهوم. کلا فیلم خیلی خوبی بود، آخرش هم عالی :)
می توووو :( 
ایشالا قسمتمون بشه:))
پاسخ:
ایشالا  :))
من تاحالا نرفتم
ایشالا میرى سرى بعدى و بازم کلى استفاده میبرى:) 
پاسخ:
ایشالا :)
بهمچنین شما :)
من امسال بخاطر قیمت کتاب ها نرفتم:)
پاسخ:
خیلی گرون بود؟
کتاب و گرون کردن
امروز هم رهبر گفتن که قیمت کتاب بالاست:)گفتن گرونه
پاسخ:
اوهوم...
ایشالا سال دیگه نمایشگاه کتاب رو تجربه کنید:)

منم‌ پارسال دوبار رفتم نمایشگاه :)
امسال به زور یکبار رفتم و آخر نمایشگاه  یه حرکت و حرفی  یکی از زنداداشام کرد که  کلی خورد تو ذوقم :|:)
و مزه شیرین نمایشگاه رو برام تا حدودی تلخ کرد:|



پاسخ:
ایشالااا :)

خوشا به سعادتتون :))
شمام توی دورهمی وبلاگی بودین؟
الهی... امان از این زن داداشا :دی
پارسال آره تو دورهمی مستر هولدن و دوستان تو نمایشگاه کتاب بودم ولی امسال نه :)
امسال همزمان با دورهمی اونا من کنار دریا و شمال بودم :)


سعادت البته نمیخواد ها اگر دقت کنین فقط فرصت و وقت میخواد :)
امسال با خودم عهد بستم اگر سال دیگه قرار بشه برم نمایشگاه یا با دوستام برم یا تنها که نمایشگاه نخوره تو ذوقم :|


امان از بعضی از زن داداشا :|
نه همشون .

پاسخ:
چه خوب :)

خب هم توفیق میخواد هم فرصت. من که فرصتشو داشتم، توفیقش نبود :|
برای ما که تهران نیستیم،‌ برنامه ریزی مفصلی میخواد رفتن و برگشتن... اون دوباری که اومدم با دانشگاه بود اما حالا باید خودم برنامه ریزی کنم و راضی کردن خانواده سخته... :|

:))
اصلا امان از بعضی حرف ها و حرکت ها وگرنه خودشون خوبن :)
منم شهرستانی بودم و هستم ولی خب قرار شد برم سفر که پام به نمایشگاه باز شد :))
من تو دوران دانشجویی واقعا نشد برم نمایشگاه ولی این یکی دوسال که جمعا میشه سه سال خدا رو شکر 
میام تهران و نمایشگاه کتاب خدا رو شکر :)
قسمت شما ایشالا سال دیگه :)



+

واقعا امان 
بعضی حرفا واقعا تلخه اونقدر که دل رو میشکنه ...
من با این زنداداشم دوست صمیمی بودیم مثلا یه زمانی اما الان بقول دختر داییم ایشون هم عروس هستند هم خواهر شوهری برای من :| و هیچی دوستی بین مون نیست واقعا نیست...
بگذریم در کل بنظرم یا باید با دوست رفت نمایشگاه یا تنهایی با فامیل نمیچسبه :))



پاسخ:
:))
پس همت بالایی دارین! آفرین به شما :)
ایشالا ایشالا :)

+ آخی.. واقعا...
نمیدونم واقعا نمیشه یا من توی نزدیکانم ندیدم. ولی به نظرم وقتی روابط خانوادگی پیش میاد دیگه دوست بودن معنی نداره،‌ هرچی هست اون نسبت های فامیلیه...
موافقم!
هم با دوستش خوبه، هم تنهایی :)
دلم میخواد سال دیگه تنهایی برم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی