(: روزهای رنگی من

من آن توام مرا به من باز مده

حسن مسافرت های گاه به گاهت این است که درد دوری از تو و خانه را می اندازد به جانم. با زبان بی زبانی به من می فهماند که آنقدر غرق خوشبختی هستی که حواست نیست، ماهی ای و حواست به آب نیست.

من بودم که می گفتم دلم روزهای قبل را می خواهد؟ واقعا این من بودم؟ این دو روز، لحظه ای نبود که نشمارم چقدر دیگر تا آمدنت مانده. چقدر دیگر میتوانم تو را ببینم، با هم به خانه مان برویم، آن وقت لم بدهم روی مبل جلوی تلویزیون، پرت کنم خودم را روی تخت و چشمانم را ببندم و مطمئن باشم تو هستی...

می دانی؟ من از تک تک چیزهای زندگیم قبل از تو متنفرم. از مسیر اتوبوس دانشگاه تا خانه، از برس و حوله و مسواک، از اتاق قبلی کوچکم، از صبح های زود بیدار شدن بدون تو متنفرم.

تویی که رنگ می پاشی به روزهای خاکستری من و من همه ی این ها را یادم رفته بود.

۹۶/۰۱/۲۸
ار کیده

نظرات  (۳)

عجب!
پس ادامه‌اش اینجوریه؟ :)
خدا رو شکر که خوشحالی :)
کاش همه همینجوری بشن!
پاسخ:
اوهوم... میخواستم بگم، تغییر و عوض شدن سطح زندگی آدم‌ها کاملا طبیعیه و این که با این تغییرات کنار بیای، جزی از روند زندگی.
 شاید گاهی آدم به خودش بیاد و بگه چقدر تغییر کردم چقدر‌ عوض شدم، بزرگ تر شدم! (مثل حالتی که قبلا برای من پیش اومد) ولی اگه موقعیتش پیش بیاد و برگردی به عقب میبینی دیگه نمیشه مثل قدیم‌ بود و ادامه داد ... 
گرچه الان متوجه تغییراتم نسبت به قبل شدم ولی کاملا ازش راضیم و بابتش ممنون  :)
الهه خوشحالم برات 
از ته دلم برات خوشحالم
پاسخ:
قربونت برم
مرسی خانوم گل :**
اوهوم... گاهی وقتا ما آدما یه سری چیزهای‌ بدیهی رو فراموش می‌کنیم. ذاتمون همینه. و گهگاهی لازم داریم یه سری چیزا رو واسه خودمون مرور کنیم(: البته گاهی وقتا خدا تو این مرور کردنه و چیدن اتفاقاتش بهمون کمک میکنه(:
خوشحالم که خوشحالین(: خوشحالیتون پایدار:)
پاسخ:
اوهوم:)

مرسی مرسی ^-^
بهم چنین برای شما