روزهای رنگی ارکیده

من آن توام مرا به من باز مده
روزهای رنگی ارکیده

بسم الله الرحمن الرحیم

:)

هنوز هم سن آدم ها را با سال 73 میسنجم، هفتاد و اندی باشد، توی ذهنم خیلی کوچکتر است. یادم رفته توی 22 سالگی افتاده ام...همش یادم می رود، باید به خودم یادآوری کنم دیگر بچه نیستی، نوجوانی ها تمام شد. سی واحد باقی مانده مثل برق و باد میگذرد. برنامه میریزم برای ارشد یا کار یا خانه داری و یادم میرود...

گذشته، مبهم با صفحاتی رنگ و رو رفته هرزگاهی جلوی چشمم می آید. یادت هست خانم فروتن چقدر برادران کارامازوف را دوست داشت؟ یادت هست خوشی های مدرسه، خنده ها، بیخیالی هایش را...؟ یادم می آید اما همه مبهم و قابل تردیداند. همه ی ما عوض شده ایم. دارد یک سال می شود که از حرف زدن با زهرا ناامید شده ام. خوشی های گذشته، غم هایش، فکرهایم همه عوض شده اند، تنها یک چیز ثابت مانده، دندان هایم که هنوز هم مثل قبل چند ماه یک بار به دندان پزشکی می کشاندم.

نمیدانم باید به چه چیز وفادار باشم، گذشته، عادات، دوستان... میدانم که نمیشود، زندگی اجازه نمی دهد. مثل فرمت کردن گوشی قبلی برای سپردن به صاحب جدیدش، غمگینم. غمگین از پاک کردن همه پیامک ها، عکس ها، خاطره ها و آدم ها از ذهن روزهایم. بعد از هر خداحافظی بغض میکنم، به جاده ی پیش رو نگاه میکنم و به هرآنچه که باید از آن گذشت...

۹۵/۰۳/۰۵
ار کیده

نظرات  (۱)

اوهوم:*)))
پاسخ:
عزیزمی :)*