روزهای رنگی ارکیده

من آن توام مرا به من باز مده
روزهای رنگی ارکیده

بسم الله الرحمن الرحیم

:)

ایستاده ام در آستانه واپسین روزهای بیست و یک سالگی که فوت کنم روزهای دود شده را... که باز کنم فصلی نو، ورقی تازه از دفتر عمر...

حیرانم، کمی هم مضطرب. ذوق می آید در دست هایم، جاری می شود در افکارم. شیرینی روزهای دی را دوست دارم. سر ذوقم می آورد، خاطره ها را جارو میکشد. عطرش را می پراکند، طعمش را. ذوق و خیال پردازی های آن چنانی، کاغذ کادو و کیک و چاقو. عکس دسته جمعی، ژست بریدن و دود سیاه شمع. کادو هایی که خیلی فرق دارند با رویا ها...

دلم شور میزند مثل مادری بی طاقت راه می رود، دست هایش را به هم می مالد. تاب نشستن ندارد، بلند می شود. چشم هایش را از اینجا و آنجا می دزدد. نگران است...دل شوره دارد... میپرسد چه کرده ای؟ بیست و یک سال؟ شوخیت گرفته؟ میخواهی چه بکنی؟ به کجا برسی؟ مگر بچه بازی ست...سرسری گرفته ای و حواست نیست...

گاهی دلش گرم می شود به جرقه هایی کوچک، ایده هایی بکر، اراده هایی قوی و عشق...! خنده می دود توی صورتش، دوباره مادر نگران دلم کوچک می شود، بچه ی آن روز ها... لی لی می دود دور حوض! موهایش را خرگوشی میبندد و رویا می بافد. غرق آبی آسمان می شود و آرزو میکند یکی از آن ابر های سفید و تپل مال او باشد.

آرزو میکند بیست و دو سالگی مثل قبل ترهایش شیرین باشد، طلایی باشد. از ته دل آرزو می کند که رضایت او را داشته باشد...

۹۴/۱۰/۰۴
ار کیده

نظرات  (۱)

سلاااام حمااااااسه!
:)*
پاسخ:
سلاااااام عزیزم :))
بوس