روزهای رنگی ارکیده

من آن توام مرا به من باز مده
روزهای رنگی ارکیده

بشکن خود را که بت شکستن این است
بگذر ز خودی؛ ز قید رستن این است

در گوشه ی خاطر عزیزان جا کن
در مذهب ما، گوشه نشستن این است

آخرین مطالب

۱۴ مطلب با موضوع «کرمی (عقیده)» ثبت شده است

نمیدونم یادتون هست یا نه. یبار در مورد چادر نوشته بودم، که دوست دارم دوباره موقعیتِ انتخاب برام پیش بیاد و اینبار چادری نباشم! خب پیش اومد. :)

من معمولا توی مسافرت ها، خصوصا اگه با ماشین شخصی باشه، چادرم رو برمیدارم به این خاطر که خیلی گرمه، دست و پای آدم رو میگیره و توی ماشین حسابی چروک میشه. 

با این که میدونسم همسرم ته دلش از این قضیه خوشحال نیست حتی تو شهر و غیر جاده هم سرم نکردم و خب نتیجه جالب بود! انگار گاهی لازمه که بعضی چیزها یادآوری بشه...

اول این که بدون چادر، حفظ حجاب یه شوخیه! یا باد میزنه، مانتو جلو عقب میشه یا موها از عقب و جلو پیدا میشه-روسری رو هرچی هم بزرگ میکردم، یا موهام از عقب میزد بیرون یا از جلو- آستین ها هم کنترلشون سخته.

نمیگم بدون چادر اصلا نمیشه حجاب رو کامل حفظ کرد ولی خیلی خیلی سخته! 

دوم این که متلک شنیدم. توی این همه سال چادری بودن یکی نگاه چپ نکرده بود، حرفی نزده بود ولی تو این چند روز من متلک شنیدم و نگاه هایی رو حس کردم که قبلا نبود. حس کردم بی دفاعم، حس کردم مقصرم!

خب نتیجه این که، یکی گفته بود: چادرم تاج سرمه، تاج بندگیه. خوب گفته، قبول دارم :)


+ دوست گلم، ناشناس پیام میدی نمیتونم جوابتو بدم. ایمیلی چیزی بذار :)

۲۳ نظر ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۹
ار کیده
یبار تصمیم گرفتم یه لیست از ترس هام بنویسم تا بعدا کم کم بتونم باهاشون مواجه بشم. توی لیستم از دست دادن های زیادی هست، چیزایی که هیچ وقت نمیشه جلوشونو گرفت. بعضی از ترس ها هم شاید عجیب باشن مثل ترس از حرکت سریع یا ماشین های سنگین در حین رانندگی، که فکر کنم با تمرین میشه برطرفشون کرد.
اما امروز یه چیز جدید دیدم، یه ترس پنهان... چیزی که باعث میشه وارد خیلی از بحث ها نشم، دور آدم هایی که زبون تندیی دارن رو خط بکشم و خیلی وقت ها فکرهام رو برای خودم نگه دارم.
من از توهین میترسم. از این که کسی با لحن تند باهام صحبت کنه،‌ قضاوتم کنه و با رفتار و کلامش بهم توهین کنه خیلی میترسم. میدونم که همه از توهین بیزارن ولی شاید مثل من به خاطر ترس از توهین، خودشونو از گفت و گوها کنار نکشن. شاید مثل من اگه راننده اتوبوس بلند بگه: " پس چرا ایستگاه قبل پیاده نشدی؟" بغض نکنن و تا آخر روز حالشون بد نشه...
خب حالا حداقل میدونم ریشه اش کجاست... شاید بشه تمرین کرد... شاید بشه نترسید...
۱۷ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۸
ار کیده

همیشه ۹۰ درصد آهنگ هایی که گوش میدم خارجین. روی نوک انگشتام بلند میشدم و حس میکردم باله باید همینطوری باشه‌. عاشق موسیقی بودم، دیوونه ی پیانو اما توی صندوقچه دلم مخفیش کردم چون فکر میکردم ساز و آواز به درد زندگیم نمیخوره.

من نه غربی شدم، نه مذهبی. من همیشه یه چیزی بودم اون وسطا. موهامو نمیذاشتم بیرون ولی روسریم رو تا روی ابرو نمیکشیدم. تیپ مورد علاقه ام همیشه یه مدل خاص مانتویی بود ولی چادر رو انتخاب کردم. من اون وسط بودم، هیچ کدوم از دوستام مثل من نبودن، یا این ور خط یا اون طرف. من بودم که روی خط راه میرفتم.

پیش دوستای مذهبیم، فرق داشتم، زیادی اپن مایند بودم. پیش دوستای غیر مذهبی، انگار که نماینده دین خدام! اما هیچ کدوم من نبودم...

هنوز هم نمیدونم کیم.

شاید تنها ساکن کشور روی خط...


پ.ن: کامنت رو باز میذارم ولی... قضاوتم نکنید ...

۱۸ نظر ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۰
ار کیده

نوشتن برنامه ها و اهداف سالانه ام، بلاخره بعد از چند روز تموم شد. البته الان فقط تیتر ها رو نوشتم و دسته بندی کردم. مشخص کردن مسیر و اقدامات لازم برای هر کدوم هنوز مونده. خیلی هیجان داره و کلی امیدوارم که بعد از یک سال،‌ ارکیده دوست داشتنی تری بشم برای خودم. ارکیده ای که ازش راضی ترم، کسی که فرمون زندگیش تو دستاشه و مثل باداینجا و اونجا سرگردون نیست. حس خیلی خیلی خوبیه... :)

اینم پلنر دیواری، فروردین سال جدید :)

۲۰ نظر ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۶
ار کیده

بچه مون نه خاله داره نه دایی، نه عمه، فقط دوتا دونه عمو... عید نوروز از کی عیدی بگیره آخه ...؟ :(


پ.ن: تنهایی رو به نسل به نسل به ارث میدیم. من تنها بودم، بچه ام تنها تر...

۲۹ نظر ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۱۱
ار کیده

مثل کسی که با دهن پر حرف میزنه و تمام مدت آدم مشمئزانه نگاهش میکنه؛ به سختی متنی رو که ویراستاری نشده، میخونم. دست خودم نیست، فقط کاماهای نچسبیده به کلمات قبلیش، نقطه های فراموش شده و استفاده بیش از اندازه از علامت تعجب و... رو میبینم و حالم بد میشه... دست خودم نیست...

۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۲۷
ار کیده
- الهه ی عزیزم بگو ببینم چرا اصلا، جامعه شناسی یا مطالعات زنان؟
+آخه این چه سوال سختیه می پرسی بی مروت؟! نمی دونی با چه بدبختی به همینجا رسوندم خودم رو؟ این که بین این همه رشته علوم انسانی برسم به این دو تا رشته. میدونی منم آرزو می کردم یکی از آسمون فرود بیاد بعد بگه شما استعدادت اینه، آینده ت اینه، خوشبختیت هم توی همین رشته ست. برو حالشو ببر! ولی هست همچین کسی؟ نه !
پس از من با قاطعیت سوال نپرس، من دارم بین احتمالات فرض هایی میگیرم و میرم جلو. نه تجربه ی این همه زندگی رو دارم و نه کسی رو می شناسم که زندگیش شبیه من باشه. حقیقتو میخوای؟ منم که دارم سرمشق اولیه این زندگی رو مینویسم!
-چرا این دوتا رشته رو جدا کردی؟
+خب من به روانشناسی و شناختن این موجود عجیب و غریب هم علاقه دارم ولی حقیقتش بیشتر دوست دارم در مورد اجتماع و گروه ها و رفتاری که همین موجودات در کنار هم دارن، بدونم. جامعه شناسی یعنی شناخت و تحلیل رفتار آدم های اجتماعی در جامعه.
-رشته مطالعات زنان چی؟
+آه! زنان! زنان! از همون موقع که خودم رو شناختم، گفتم من چرا مونثم؟ چرا اینجور؟ چرا اونجور؟ بعدتر ها سوالام بزرگ و بزرگ تر شد، خانه دار باشیم یا شاغل؟ بچه داری یا پیشرفت شخصی؟ حقوق برابر یا نابرابر، موقعیت زن در جامعه...
با دوستان جانی در مورد زن و مسائلش بحث می کردیم و این که میخوایم چیکار کنیم زندگیمونو...؟ می دونی من همیشه رنج می برم از " نبودن یک الگوی اسلامی زنان" از اختلاط فرهنگی این نقش ظریف اما کلیدی در جامعه ما...
من همیشه دیدم و پرسیدم از خودم ولی هیچ وقت حتی اندکی به جواب نزدیک نشدم و فکر نمیکنم حتی، جواب مطلقی وجود داشته باشه.
هدفم از خوندن این رشته، آکادمیک شدن اطلاعاتم، آشنایی با افراد دغدغه مند و موثر در این حوزه ست. من واقعا آینده روشنی تو این رشته برای خودم می بینم و قصد انجام خیلی از کارها رو دارم که حتی الان این قلم توان و سرعت نوشتن ذوقی که در دست هام جاری شده نداره...
-خب خیلیم عالی:) حالا میخوای کدوم رو انتخاب کنی؟
+نمی دونم :(

پ.ن: قصدم از گذاشتن این گفت و گوی درونی توی وبلاگ؟ نمیدونم شاید خیال کردم ممکنه به درد کسی بخوره ... 
۰ نظر ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۵
ار کیده

گاهی فکر میکنم همه ی ما بازیگریم، بازیگر فیلمی حول یه شخصیت، یه فلسفه و یه مسیر...

گاهی به جای چشمام یه دوربین فیلم برداری میبینم و سکانس هایی از زندگی. مسیر یه دوربین لغزان فیلم برداری رو دنبال میکنم و صحنه هایی  رو که میخوام توی فیلمم باشه میبینم. من، شخصیت تنها و اصلی فیلم، حرف میزنم و پس زمینه ی اون موزیک پخش میشه. چقدر تو این فیلم تنهام، چقدر خودمم. دوست دارم ببینم ته فیلم چی میشه، داستان از چه قرار بود و میخواست چی بگه؟

میخوام چی بگم؟ یعنی تهش چی میشه....؟


پ.ن: عنوان بر وزن، boy hood :)

۲ نظر ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۷:۱۹
ار کیده

توی کتاب فروشی، آبی فیروزه ای " رویای تبت" چشمم رو گرفت، به خاطر جلدشم که بود باید میخریدمش هرچند که تعریفش رو هم زیاد شنیده بودم.

فریبا وفی، گستاخ و بی پروا، در این کتاب از زنانگی ها گفته و گفته... بیشتر کتاب را در بین راه، نشسته و ایستاده توی اتوبوس خواندم، گیرا بود. اغلب گیج می شدم از این که چقدر آدم ها میتوانند تفاوت داشته باشند. چقدر فرق است بین من و زن های داستان، راستی اولین کتابی بود که اصلا نمیتوانستم با شخصیت راوی داستان،  همزاد پنداری کنم. او کسی بود که می گفت و من به عنوان یک شنونده خوب و ساکت فقط تعجب می کردم...

۱ نظر ۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۱
ار کیده

ریشه ی تمام قهرها مبتنی بر خطایی است که می تواند مطرح شود، جواب بگیرد و بلافاصله از بین برود، ولی در دل طرف توهین شده نشست می کند بعدها بروز دردناک تری می یابد. تاخیر در حل وفصل بلافاصله ی اختلاف ها، بلافاصله بعد از وقوع آنها، به عقده ی تلخی تبدیل می شود...

 

آلن دوباتن

 جستارهایی در باب عشق

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۱۵
ار کیده