روزهای رنگی ارکیده

من آن توام مرا به من باز مده
روزهای رنگی ارکیده

بشکن خود را که بت شکستن این است
بگذر ز خودی؛ ز قید رستن این است

در گوشه ی خاطر عزیزان جا کن
در مذهب ما، گوشه نشستن این است

آخرین مطالب

۳۰ مطلب با موضوع «نیلی (از همه رنگ)» ثبت شده است

یه خبر فوق العاده شنیدم که نتونستم اینجا نذارمش.

فیدیبو با همکاری دیجی کالا،‌ اولین کتابخوانشون رو عرضه کردند که قابلیت پشتیبانی کامل از زبان فارسی رو داره. "فیدیبوک" طراحی و توسعه داده شده توسط تیم ایرانی هست. قیمت بسیار مناسبی هم داره. به عنوان یه ایرانی بعد از مدت ها، احساس رضایت و خوشحالی دارم از تولید یه محصول داخلی. :)

اطلاعات بیشتر در ادامه مطلب


۱۲ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۰۳
ار کیده

مقایسه ی خوب و جالبی بود به نظرم، 

به عنوان یک پیشنهاد برای تابستون دل انگیز :)

۱ نظر ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۵
ار کیده

گاهی فکر می کنم آدم های تنها برای این کنار پنجره می نشینند که راحت تر می توانند از تنهایی خود فرار کنند. آدم می تواند خودش را به تماشای بیرون مشغول کند و وانمود کند که کوچکترین دغدغه ای از تنهایی اش ندارد. یک قوطی سیگار و فنجانی قهوه و اغلب روزنامه ای همه صحنه را کامل می کند.

روزی که هزاربار عاشق شدم- روح انگیز شریفیان

۳ نظر ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۹
ار کیده

1. من خوشبختی را از صدای رفتنش شناختم. / ژک پره ور 

2. برای خلق یک دنیا همه چیز لازم نیست. باید خوشبختی باشد و دیگر هیچ. /پل الوار

3. برداشتن گامی نو، به زبان آوردن واژه ای نو، همان چیزی ست که مردم بیش از هر چیز از آن می ترسند. /فئودور داستایفسکی

4. پس عشق بورزیم، پس عشق بورزیم/ و زین زمان گذرا / بشتابیم، لذت ببریم. / آدمی را بندری نیست. / زمان را ساحلی نیست. / زمان می گذرد، و ما درگذریم. / آلفونس دو لامارتین

5. میان آفتاب‌های همیشه زیبایی ت، لنگری‌ست / نگاهت، شکست ستم‌گری‌ ست / و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری‌ ست. / احمد شاملو

6. زندگی چنان بزرگ و عمیق است که مغاک آسمان. تنها از روزنه ی باریک وجود خود، می توان به آن نگاه کرد. ولی از این روزنه، بیش از آنچه میبینی، احساس می کنی. / فرانتس کافکا

7. من این راز را کشف کرد ه ام که فرد بعد از بالا رفتن از یک تپه بلند تازه متوجه می شود تپه های زیادی برای بالا رفتن وجود دارد. / راه طولانی تا آزادی - ماندلا

8. هر آدمی بالاخره یه روزی به چیزی یا کسی که ترک کرده برمیگرده، نه اینکه بخواد دوباره به دستش بیاره، نه اینکه بخواد دوباره داشته باشدش یا اینکه دوباره باهاش باشه، نه؛ اشک هایی هست که باید ریخته بشه، ممکنه چند روز بعد، ممکنه سال ها بعد ولی بالاخره هر آدمی یه روزی میاد سراغ اشکای به تعویق افتادش .../ بابک زمانی- بعد از ابر

9. حالا که آمدی بزنی، اول ای تبر/ اینجای سینه ام بزن.. اینجا که پیش از این / یک شاخه بود در تنم و دستۀ تو شد / احسان پرسا

۱ نظر ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۳۶
ار کیده
- تو ازدواج کردی...
- آره احمقانه ست، نه؟
- تو هیچ وقت نمی خواستی دوست دختر کسی باشی و الان همسر یه نفر شدی!
- خودم هم غافلگیر شدم. اتفاقیه که افتاد...من فقط یه روز از خواب بیدار شدم و می دونستم...
- چی رو می دونستی؟
- این که هیچ وقت در مورد تو مطمئن نبودم.

500days of summer- 2009
۱ نظر ۰۴ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۲
ار کیده

سید بحرالعلوم به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد. در بین راه راجع به این مسأله، که گریه بر امام حسین (ع) گناهان را می آمرزد، فکر می کرد.
همان وقت متوجه شد که شخص عربی سوار بر اسب به او رسید و سلام کرد.

بعد پرسید: جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ای؟ اگر مسأله ای علمی است بفرمایید شاید من هم اهل باشم؟

سید بحرالعلوم عرض کرد: در این باره فکر می کنم که چطور می شود خدای تعالی این همه ثواب به زائرین و گریه کنندگان بر حضرت سید الشهداء علیه السلام می دهد؛ مثلاً در هر قدمی که در راه زیارت بر می دارند، ثواب یک حج و یک عمره در نامه عملشان نوشته می شود و برای یک قطره اشک تمام گناهان صغیره و کبیره شان آمرزیده می شود؟

آن سوار عرب فرمود: تعجب نکن! من برای شما مثالی می آورم تا مشکل حل شود.

سلطانی به همراه درباریان خود به شکار می رفت. در شکارگاه از لشگریانش دور شد و به سختی فوق العاده ای افتاد و بسیار گرسنه شد. خیمه ای را دید و وارد آن خیمه شد. در آن سیاه چادر، پیرزنی را با پسرش دید. آنان در گوشه خیمه عُنیره ای داشتند (بز شیرده) و از راه مصرف شیر این بز، زندگی خود را می گرداندند. وقتی سلطان وارد شد، او را نشناختند؛ ولی به خاطر پذیرایی از مهمان، آن بز را سر بریده و کباب کردند؛ زیرا چیز دیگری برای پذیرایی نداشتند. سلطان شب را همان جا خوابید و روز بعد، از ایشان جدا شد
و به هر طوری که بود خود را به درباریان رسانید و جریان را برای اطرافیان نقل کرد. در نهایت از ایشان سؤال کرد: اگر من بخواهم پاداش میهمان نوازی پیرزن و فرزندش را داده باشم، چه عملی باید انجام بدهم؟

یکی از حضار گفت: به او صد گوسفند بدهید.

دیگری که از وزرا بود، گفت: صد گوسفند و صد اشرفی بدهید.

یکی دیگر گفت: فلان مزرعه را به ایشان بدهید.

سلطان گفت: هر چه بدهم کم است؛ زیرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت، مقابله به مثل کرده ام. چون آنها هر چه را که داشتند به من دادند. من هم باید هر چه را که دارم به ایشان بدهم تا سر به سر شود

بعد سوار عرب به سید فرمود: حالا جناب بحرالعلوم، حضرت سیدالشهداء(ع) هر چه از مال و منال و اهل و عیال و پسر و دختر و خواهر و سر و پیکر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خداوند به زائرین و گریه کنندگان آن حضرت این همه اجر و ثواب بدهد، نباید تعجب نمود؛ چون خدا که خداییش را نمی تواند به سید الشهداء (ع) بدهد؛ پس هر کاری که می تواند، آن را انجام میدهد؛ یعنی با صرف نظر از مقامات عالی خود امام حسین (ع)، به زوار و گریه کنندگان آن حضرت، درجاتی عنایت می کند. در عین حال اینها را جزای کامل برای فداکاری آن حضرت نمی داند.

چون شخص عرب این مطالب را فرمود، از نظر سید بحرالعلوم غایب شد.

| جمعه ۳ آذر۱۳۹۱ | | ارکیده
۰ نظر ۰۲ آذر ۹۱ ، ۲۰:۳۰
ار کیده
افلاطون گفته روح دایره است;
من دایره های روحم را کشف کردم
5 دایره دور روحم کشیدم
و خودم را مرکز این دایره ها قرار دادم
مگر نمی خواستم خودم را کشف کنم؟؟؟
پس مرکز آن دایره ها خودم بودم

در دایره ی اول  نام افردی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من میدهند

و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی که از دنیای من فاصله دارند و بیش ترین کشمکش را با آن ها دارم

همه ی ما دلمون می خواد
که احساسی خوب در مورد خودمون داشته باشیم
و گاهی اوقات نداریم
گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان به تاثیری که دیگران روی
ما می گذارند بستگی دارد
اونایی که در دایره آخر هستند سعی می کنند
اعتماد به نفس ما رو از بین ببرن

نمی توانی کسی رو مجبور کنی که دوستت داشته باشد
گاهی حضور در کنار افراد نا مناسب باعث می شود
حتی در مقایسه با تنهایی خودت بیشتر احساس تنهایی کنی
در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول
ممکن است باعث شود راهت را گم کنی
یا شاید باعث شود وجودت که تو را ((تو )) می کند از دست بدهی

گاه سال ها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی
به همین دلیل بسیار مهم است
افرادی را در اطراف خودت داشته باشی که دوستت بدارند
حتی گاهی بیش تر از آن چه که
خودت میتوانی خودت را دوست داشته باشی

در مواجه با افراد از خودت بپرس
این فرد چه حسی در من ایجاد می کند ..
در کنار او می توانم خودم باشم؟
بااو می توانم رو راست باشم؟
میتوانم به او هر چه می خواهم بگویم؟
در کنار او احساس راحتی می کنم؟
وقتی او وارد اتاق می شود چه حسی به من دست می دهد؟
و وقتی می رود چه حالی می شوم ؟
وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او رو راستم؟
آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا این که به خودم ببالم؟

فلسفه وجود اون 5 دایره ای که گفتم شناخت است .. نه پیش داوری
پس با خودت رو راست باش
با افرادی که در نظر تو بد خلق اند مدارا کن
خودت را مقید نکن که چون به صرف این که با کسی در سر کار هر
روز اوقاتی را می گذرانی
باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی

در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری
حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی
ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
از خودت بپرس
در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم
آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند
با این افراد قدرتمندی .......
ارزش ها ی مشترک با آنها داری
دوستانی خارق العاده

دایره دوم جای کسانی هست که به رشد معنوی تو کمک می کنند
مربیان ..آموزگاران
و شاید هم افرادی که برای تنها وقت گذرانی خوبند
بیرون رفتن و خندیدن
چیزی به تو اضافه نمی کنند
.ولی در عین حال هم باعث نمی شوند
که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی

دایره سوم همکارانت و اقوامت هستند
و شاید هم آدمهای خنثی کسانی که نقش بسیار کوچکی
در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند
و تاثیر آن ها نیز تنها همان چند ساعتی هست که با آنها هستی
هیچ زمانی در غیر ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمیکنی
به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند
افراد این دایره در محدوده کار و وظایف شان با تو هستند و لاغیر

دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست
آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند
افراد این جا لزوما با خود واقعی تو مرتبط نیستد
حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که دو را دور با آن در ارتباطی
افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند ..
در کنار آنها نمی توانی راحت باشی
و وقتی آن ها را می بینی آشفته و پریشان می شوی

دایره آخرجای دورترین افراد است
جای آدم هایی است که به تو لطمه زده اند ..تحقیرت کرده اند
کسانی که هیشه به تو انرژی منفی می دهند و
احساسات زجر آوری را با آنها تجربه میکنی .

خوب اکنون که جایگاه هر کس را تعیین کردی
اجازه نده کسانی که در دایره های آخر جای دارند
مستقیما روح و روان تو را هدف قرار دهند
نگذار کسی اولویت زندگی تو باشه
وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی اونی...
یک رابطه بهترین حالتش وقتیه دو طرف در تعادل باشن.
هیچوقت شخصیت خودت رو برای کسی تشریح نکن
چون کسی که تو رو دوست داشته باشه بهش نیازی نداره،
و کسی که ازت بدش بیاد باور نمی کنه.

وقتی دائم میگی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمیشی.
وقتی دائم میگی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی
وقتی دائم میگی فردا انجامش میدی، اونوقت فردای تو هیچ وقت نمیاد.
وقتی صبح از خواب بیدار میشیم، ما دوتا انتخاب داریم.
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شیم و رویاهامون رو دنبال کنیم.
انتخاب با خودته...

ما کسایی که به فکرمون هستن رو نگران می کنیم... به گریه می اندازیم.
و گریه می کنیم برای کسایی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستن.
این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره.

اگه این رو بفهمی،
هیچوقت برای تغییر دیر نیست


منبع : روزنه

| دوشنبه ۸ آبان۱۳۹۱ | | ارکیده
۰ نظر ۰۷ آبان ۹۱ ، ۲۰:۳۰
ار کیده


فرشته ها مرد هم می توانند باشند


به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانیش گریه ی فرزندش رو دید،ماشین رو داد به دستش در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت : حالا تو موهای منو بتراش !
 

به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!!


به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی ها پدری کرد

به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ،اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !


سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش . . .


به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن..


همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم ، که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…

 ولی پدر ...

یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند

 خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست

 فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …


پدرم هر وقت میگفت "درست میشود" ... تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!


وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !

وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه...

 و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری


پدرم ،تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته هاهم میتوانند مرد باشند ! به سلامتی هرچی پدره

--------------

 بیاییم با هم عهد بندیم از این پس:

هر فرد زحمتکشی میبینیم

اون رو به عنوان فرشته ای

 که

پشتوانه محکم فرزندانش است,

 احترام کنیم: این فرشته شاید:

 یک کارگر ساده باشد

یک کارگر شهرداری باشد

 یک دستفروش باشد

 یک پرستار باشد

 و هر چه که هست

 

یک فرشته هست

 

پ.ن : تقدیم به باباجونم

| سه شنبه ۳ مرداد۱۳۹۱ | | ارکیده
۰ نظر ۰۲ مرداد ۹۱ ، ۱۹:۳۰
ار کیده

| سه شنبه ۲ خرداد۱۳۹۱ | | ارکیده
۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۱ ، ۱۹:۳۰
ار کیده


اینکه زن باشی و از آبشار زیبای موهایت لذت ببری ولی آن را بپوشانی و پنهان کنی طوری که حتی تاری از آن معلوم نباشد؛

اینکه زن باشی و اندام مناسبی داشته باشی، ولی آن را بپوشانی و پنهان کنی؛

اینکه زن باشی و بتوانی زیبا و با عشوه حرف بزنی، ولی نزنی و صدایت را نازک نکنی؛

اینکه زن باشی و بتوانی همکار نامحرمت را بخندانی طوری که لحظات شادی با هم داشته باشید، ولی نخندانی و از قید آن شادی هم بگذری و سنگین برخورد کنی؛

اینکه زن باشی و در بازار عرضه و تقاضای ادا و عشوه و هوی و هوس بتوانی عرضه کننده باشی، ولی نباشی هر چند که چیزی از بقیه کم نداری؛

اینکه ارزش های جامعه ات وارونه شده باشد و برای ارزش های تو در پوشش بودن های تو خریداری و خواستگاری وجود نداشته باشد؛

اینکه جوری حرف بزنی، قدم برداری و پوشش داشته باشی که همکارت، استادت، همکلاسی دانشگاهت تحریک نشود و راحت و آسوده کارش را بکند و تمرکزش بهم نریزد؛

اینکه با همه این تناقض ها دست بگریبان باشی و حتی پایت گران هم تمام شود؛

همه اینها ارزش یک لحظه نگاه رضایت بخش بانو را دارد که دست  دعا بلند کند و بگوید خدایا 

«دختران امت پدرم، همه زیبایی ها را داشتند و معیوب و مفلوج و

کچل و زشت نبودند، ولی 

برای رضای تو زیبایی هایشان را از نامحرم پنهان کردند پس تو

محبت خودت را در دل هایشان 

صد چندان کن طوری که هیچ چشم و ابرویی، ناز و کرشمه ای،

پول و مکنتی نتواند جایگزین 
آن شود! »

 

 

 

 

 

پ.ن: عجیب به دلم نشست....حرف دل بود به کسانی که فکر می کنند...

 

| شنبه ۱۶ اردیبهشت۱۳۹۱ | | ارکیده
۰ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۹:۳۰
ار کیده