روزهای رنگی ارکیده

من آن توام مرا به من باز مده

۲۰ مطلب با موضوع «سفید(از او...)» ثبت شده است

یه روز عادی بود، مثل همه ی شنبه های دنیا. کسل و خواب آلود، که پست ِ صبحِ جمعه ی گوشه رو دیدم و هندزفری رو چپوندم توی گوشم و بعد...
قدم زدن از ایستگاه اتوبوس تا دانشکده، توی قشنگ ترین مسیر دانشگاه. با رنگ آمیزی برگ های پاییزی رو زمین و صدای آبپاش چمن ها و سردی هوا و خلوتی مسیر...
نه، قرار نیست یه روز عادی باشه امروز :)
۱۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۰۷:۵۵
ار کیده

دقت کردین بعضی از روزها چطور همه چیز خیلی خوب پشت سرهم ردیف میشن؟ امروز برای من یکی از اون روزها بود.

صبح با این که یکم دیر بیدار شدم بدون این که نیاز باشه حرص بخورم و تند تند راه برم، به موقع رسیدم به کلاس خط. توی راه فهمیدم نتایج آزمون خط اومده به همسری خبر دادم و ...بله! "عالی" رو قبول شدن، کلی شارژ شدم. استاد خطم یه عالمه اشکال گرفت که همونجا نشستم تصحیح کردم و در نهایت راضی شد. کلاسم رو تمدید کردم و با وجود این که عجله داشتم، با آرامش اومدم خونه. وقت کم داشتم واسه کشیدن دوتا چهره و نگران نهار بودم، که مامان زنگ زد. میادش اینجا و نهارم میاره. خوشحال بودم هم از دیدن مامان، هم آزاد شدن وقتم از نهار. چهره اولی خیلی خوب در اومد، تصورشم نمیکردم! سر موهای دومی بودم که مامان رسید. بعد از نهار و یکم کار‌ کردن، چهره دومی هم تموم شد. تا کلاس نقاشی ۳ ساعت وقت داشتم و این یعنی میتونسم برم استخر. توی استخر رکورد خودم رو زدم یعنی 8 بار 4 تا عرض کرال سینه پشت سرهم رفتم. موهای آبی حس کول بودن میده بهم از بس همه نگاه میکنن :)). ماشین دستم نبود و از دیروز فکری بودم چطور برم کلاس نقاشی، که مامان گفت بعد از استخر میخواد بره فلان خیابون، یعنی دقیقا محل کلاس من! سر وقت رسیدم. توی کلاس محو درسِ آبرنگِ استاد به یکی از بچه ها شده بودم، خدایا چقدر قشنگه این هنر تصویر و رنگ و خط! کلی درس جدید گرفتم، خوشحالم استاد یادش نمیره چه چیزایی رو بهم نگفته و این که اصلا براش مهم نیست 20 جلسه ام تموم شده و داره ادامه میده :)) بعدش قرار بود برم رادیولوژی که آدرس دقیقی نداشتم ازش. اول خودمو یه آبمیوه و کیک رژیمی مهمون کردم و بعد پیاده راه افتادم، یه رادیولوژی پیدا کردم. طرف قرارداد بود؟! باورم نمیشه... از روی لیست و آدرسم میخواستم این رادیولوژی رو پیدا کنم نمیتونسم! سه سوته کارم تموم شد. یه دختربچه ناز و گوگولی اومده بود عکس از دندونش بگیره و برعکس همه ی همسن و سالاش خیلی هم با علاقه اجازه داد کارشو انجام بدن، کلی ذوقشو کردم. میخواستم برم ایستگاه اتوبوس اون طرفِ خیابون، که یه پسربچه اومد پیشم: "خاله، گرسنه امه. میشه یه چیزی برام بگیری بخورم؟" اشاره به سوپر مارکت اون طرف خیابون. بهش نگاه کردم و گفتم باشه :) دوباره گفت " میشه از خیابون هم ردم کنی؟" گفتم: چشم. باهم رفتیم یه بسته شکلات فانتزی انتخاب کرد و یه دونه چیپس. بعد گفت شما حساب کن من بیرون می ایستم. یه لحظه شک کردم! بسته شکلات رو گذاشتم سرجاش و در عوض یه بسته بیسکوییت برداشتم. حساب کردم و بهش دادم. با هم رفتیم اون سمت خیابون، با چشمام دنبالش کردم،‌ رفت نشست کنار یه پیرمردی که جوراب دستفروشی میکرد، از شَکم پشیمون شدم... سوار اتوبوسی شدم که شلوغِ شلوغ بود. من ولی پر از حس خوب بودم،‌ جامو دادم به خانومی که بالای سرم ایستاده بود. تا رسیدن به خونه ستاره های روشن وبلاگ رو خوندم و در آخر حس ختام امروز! شام آماده بود توی یخچال، جای همتون خالی :)


+خیلی طولانی شد و حوصله تون سرمیره وگرنه جزئیات خیلی ریز دیگه ای هم داشت که الان از فکر کردن بهشون کیف میکنم :)

++ الحمدلله بابت امروز. ایشالا همه روزاتون، آسون و جاری باشه :)


بعدانوشت: خودتون خواستید دیگه :دی اون سبزا اضافاتن :)

+ به همه ی اونا اضافه کنید:

مامان تیشرت و کافی میکس محبوب برام خریده بود.

امروز سه تا هدیه مجازی گرفتم که خیلی خیلی بهم چسبید. ممنون از هر سه دوست عزیز :)

++ الان که مرور میکنم، باورم نمیشه این همه پتانسیلِ مثبت یه روز داشته! بازم شکر :)

۳۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۰۲
ار کیده
پ.ن: ...
۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۰۶
ار کیده

یه وقتایی هست که بخوای درست نگاه کنی آدم هیچیش نیست. فقط ته تهش یه لج و لجبازی بچگانه ست. من تو این مدت هیچ وقت شک اساسی نداشتم سر خودش یا حتی اصول بعدی ولی به شدت دل آزرده بودم از اتفاقات جامعه، ملاک و معیارهای جامعه به اسم مذهبی بودن، سرِ قدرت اختیار نداشتن و از یه چیزایی که دیده بودم به شدت بدبین شدم نسبت به روحانیون و قشر مذهبی و هر چیز مرتبط باهاشون ... نتیجه همه ی اینا، دوری بود. هر روز دورتر و دورتر. جوری که خودم رو دیگه نمیخواستم مذهبی بدونم. از چادر بدم اومد چون باعث میشد تصور بقیه از من به عنوان یه آدم مذهبی از خود واقعیم جلو بزنه.

روزهای بدی رو گذروندم. سعی میکردم فراموش کنم ولی حال دلم خیلی بد بود.

چرا زمانِ تمام این افعال، ‌گذشته است؟ الان میگم. نزدیک شب های قدر، یه حساب کتاب کردم،‌ آدم یه شب رو بیدار بمونه ضررش کمتره یا این که اومدیم و این شب واقعا تقدیر یه سال رقم خورد و من از دستش دادم؟ منطق میگه یه شبِ کوتاه رمضان به جایی نمیخوره.

اولین شب قدر، یه چیزایی عوض شد. فهمیدم مشکل از کجاست. شب دوم پای سخنرانی آقای انصاریان، پوستِ سخت روی دلم شکست. شب سوم،‌ آشتی کردم و در واقع اون لجبازی رو با خودم و خودش گذاشتم کنار.

رمضان عزیز، بهترین هدیه بود واسه دلِ من. ازش بی نهایت ممنونم. صد حیف که این رفت...

امااا... صد شکر که این آمد! روزانه هام مونده بود پا در هوا، به هیچ کاری نمیرسیدم. نشستم برنامه روزهای جدید رو نوشتم و مرتب کردم. ورزش روزانه و گلستان و شنااا... + خوندن برای آزمون استخدامی :|

پرم از انرژی،‌ مثلِ روزِ‌ بعد از آخرین امتحان :)

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۷
ار کیده

ای خدایی که بخندانی و بگریانی... 

اتفاقِ خوب به آن شیرینی و بعد اتفاق بد به آن تلخی. میخندانی و میگریانی، میخندانی و میگریانی، میخندانی و ...

تویی در همه ساز و کار این عالم. مهم نیست اگر همه عالم و آدم را موثر بدانم یا نه، میدانم که فقط تویی. یا مفرج عن المغمومین...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۲
ار کیده

دیروز خسته و بیحال دراز کشیده بودم و داشتم تلگرام رو سرسری چک میکردم که چشمم افتاد به متن یکی از کانال ها، بله! نتایج ارشد اعلام شده! شماره پرونده رو حفظ کردم و سریع رفتم سایت سنجش، چیزی که میدیدم باورم نمیشد... چند بار سایت رو بالا پایین کردم، دوباره و چند باره خوندم! جدی؟ من؟! باور نمیشه! به همسری نشون دادم که  مطمئن بشم درست میبینم!

خلاصه که، رتبه ام ۱۴ شد و هنوزم راستشو بخواین باورم نمیشه. منتظرم از سنجش زنگ بزنن بگن اشتباه شده :| یا دفعه بعدی که میرم توی سایت ۱۱۴ شده باشه :))

خیلی خوشحالم از این که تکلیفم مشخص شد، از این که احتمالا تا ۶ سال آینده ام مسیر مشخصی دارم و شاید سال های بعدترش... حتی برای بچه هم الان آزادتر میتونم فکر کنم. :)

علاوه بر همه ی اینا، دیروز یه حس خاص داشت... نگاهش رو حس کردم، این که هوامو داره. یه عیدی فوق العاده! ممنون خدای عزیزم، ممنون امام کریم :)

۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۸
ار کیده

انصاف نیست توی یه خانواده مذهبی و توی یه کشور جهان سوم که با همه دنیا سر جنگ داره به دنیا بیای. از همون اول تا آخر زندگیت تعیین تکلیف شده باشی.

انصاف اینه دوباره بیاریم این بار تو ونیز، یه خانواده مسیحی، یه صدای خوب بهم بدی، دوست دارم بخونم.

دوباره امتحانم کن. ببین انتخابت میکنم...؟


#چرندیات یه ذهن خسته

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۳۸
ار کیده

هر روزم دریغ از دیروز...

رشته های تعلقم به اعتقادات قبلی، هر روز پاره تر از دیروز...

این چند رشته پایانی نازک که پاره شود، من میمانم و آزادی ِعجیب و مسخره ای که نمیدانم چکارش کنم. من میمانم و تعلقی که ندارم به هیچ کجای دنیا..


پ.ن: ببخشید اگر متناسب نیست با حال و هوایتان...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۱۴
ار کیده

 آبی شدید آسمون، جونه های شاد شمشاد، چمن های سبز تازه، هوای خنک بهارانه، شاخه های سبز و نازک بید مجنون، ابرهای سفید و پر بارون و دلی که صد بار عاشق هر یک از این دلنوازی ها شد! 

با صد هزار جلوه برون آمدی که من                   با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

شکر خدای زیبایی ها :)


پ.ن.۱ : عنوان، نام کتابی از روح انگیز شریفیان
پ.ن.۲: شعر از فروغی بسطامی
۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۰۸
ار کیده

وقتی حس کردم یه شیشه ی نازک تو دلم خرد شد. حس کردم چیزی شکست و فرو ریخت، تنها کسی که اون موقع به سراغم اومد، تو بودی...گله کردم...

چند دقیقه طول کشید..؟ به اندازه ای کم که نفهمیدم؛ کِی همه چیز برگشت سر جای قبل؟ فیلم رو از لحظه ی قبل فروریختن عوض کردی... معرکه ای تو! 

تو، تو، تو....

از تکرار نامت، مست میشم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۰۴
ار کیده