روزهای رنگی ارکیده

من آن توام مرا به من باز مده
روزهای رنگی ارکیده

بشکن خود را که بت شکستن این است
بگذر ز خودی؛ ز قید رستن این است

در گوشه ی خاطر عزیزان جا کن
در مذهب ما، گوشه نشستن این است

آخرین مطالب

۱۷ مطلب با موضوع «سفید(از او...)» ثبت شده است

یه وقتایی هست که بخوای درست نگاه کنی آدم هیچیش نیست. فقط ته تهش یه لج و لجبازی بچگانه ست. من تو این مدت هیچ وقت شک اساسی نداشتم سر خودش یا حتی اصول بعدی ولی به شدت دل آزرده بودم از اتفاقات جامعه، ملاک و معیارهای جامعه به اسم مذهبی بودن، سرِ قدرت اختیار نداشتن و از یه چیزایی که دیده بودم به شدت بدبین شدم نسبت به روحانیون و قشر مذهبی و هر چیز مرتبط باهاشون ... نتیجه همه ی اینا، دوری بود. هر روز دورتر و دورتر. جوری که خودم رو دیگه نمیخواستم مذهبی بدونم. از چادر بدم اومد چون باعث میشد تصور بقیه از من به عنوان یه آدم مذهبی از خود واقعیم جلو بزنه.

روزهای بدی رو گذروندم. سعی میکردم فراموش کنم ولی حال دلم خیلی بد بود.

چرا زمانِ تمام این افعال، ‌گذشته است؟ الان میگم. نزدیک شب های قدر، یه حساب کتاب کردم،‌ آدم یه شب رو بیدار بمونه ضررش کمتره یا این که اومدیم و این شب واقعا تقدیر یه سال رقم خورد و من از دستش دادم؟ منطق میگه یه شبِ کوتاه رمضان به جایی نمیخوره.

اولین شب قدر، یه چیزایی عوض شد. فهمیدم مشکل از کجاست. شب دوم پای سخنرانی آقای انصاریان، پوستِ سخت روی دلم شکست. شب سوم،‌ آشتی کردم و در واقع اون لجبازی رو با خودم و خودش گذاشتم کنار.

رمضان عزیز، بهترین هدیه بود واسه دلِ من. ازش بی نهایت ممنونم. صد حیف که این رفت...

امااا... صد شکر که این آمد! روزانه هام مونده بود پا در هوا، به هیچ کاری نمیرسیدم. نشستم برنامه روزهای جدید رو نوشتم و مرتب کردم. ورزش روزانه و گلستان و شنااا... + خوندن برای آزمون استخدامی :|

پرم از انرژی،‌ مثلِ روزِ‌ بعد از آخرین امتحان :)

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۷
ار کیده

ای خدایی که بخندانی و بگریانی... 

اتفاقِ خوب به آن شیرینی و بعد اتفاق بد به آن تلخی. میخندانی و میگریانی، میخندانی و میگریانی، میخندانی و ...

تویی در همه ساز و کار این عالم. مهم نیست اگر همه عالم و آدم را موثر بدانم یا نه، میدانم که فقط تویی. یا مفرج عن المغمومین...

۱۶ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۲
ار کیده

دیروز خسته و بیحال دراز کشیده بودم و داشتم تلگرام رو سرسری چک میکردم که چشمم افتاد به متن یکی از کانال ها، بله! نتایج ارشد اعلام شده! شماره پرونده رو حفظ کردم و سریع رفتم سایت سنجش، چیزی که میدیدم باورم نمیشد... چند بار سایت رو بالا پایین کردم، دوباره و چند باره خوندم! جدی؟ من؟! باور نمیشه! به همسری نشون دادم که  مطمئن بشم درست میبینم!

خلاصه که، رتبه ام ۱۴ شد و هنوزم راستشو بخواین باورم نمیشه. منتظرم از سنجش زنگ بزنن بگن اشتباه شده :| یا دفعه بعدی که میرم توی سایت ۱۱۴ شده باشه :))

خیلی خوشحالم از این که تکلیفم مشخص شد، از این که احتمالا تا ۶ سال آینده ام مسیر مشخصی دارم و شاید سال های بعدترش... حتی برای بچه هم الان آزادتر میتونم فکر کنم. :)

علاوه بر همه ی اینا، دیروز یه حس خاص داشت... نگاهش رو حس کردم، این که هوامو داره. یه عیدی فوق العاده! ممنون خدای عزیزم، ممنون امام کریم :)

۱۵ نظر ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۸
ار کیده

انصاف نیست توی یه خانواده مذهبی و توی یه کشور جهان سوم که با همه دنیا سر جنگ داره به دنیا بیای. از همون اول تا آخر زندگیت تعیین تکلیف شده باشی.

انصاف اینه دوباره بیاریم این بار تو ونیز، یه خانواده مسیحی، یه صدای خوب بهم بدی، دوست دارم بخونم.

دوباره امتحانم کن. ببین انتخابت میکنم...؟


#چرندیات یه ذهن خسته

۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۳۸
ار کیده

هر روزم دریغ از دیروز...

رشته های تعلقم به اعتقادات قبلی، هر روز پاره تر از دیروز...

این چند رشته پایانی نازک که پاره شود، من میمانم و آزادی ِعجیب و مسخره ای که نمیدانم چکارش کنم. من میمانم و تعلقی که ندارم به هیچ کجای دنیا..


پ.ن: ببخشید اگر متناسب نیست با حال و هوایتان...

۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۱۴
ار کیده

 آبی شدید آسمون، جونه های شاد شمشاد، چمن های سبز تازه، هوای خنک بهارانه، شاخه های سبز و نازک بید مجنون، ابرهای سفید و پر بارون و دلی که صد بار عاشق هر یک از این دلنوازی ها شد! 

با صد هزار جلوه برون آمدی که من                   با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

شکر خدای زیبایی ها :)


پ.ن.۱ : عنوان، نام کتابی از روح انگیز شریفیان
پ.ن.۲: شعر از فروغی بسطامی
۶ نظر ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۰۸
ار کیده

وقتی حس کردم یه شیشه ی نازک تو دلم خرد شد. حس کردم چیزی شکست و فرو ریخت، تنها کسی که اون موقع به سراغم اومد، تو بودی...گله کردم...

چند دقیقه طول کشید..؟ به اندازه ای کم که نفهمیدم؛ کِی همه چیز برگشت سر جای قبل؟ فیلم رو از لحظه ی قبل فروریختن عوض کردی... معرکه ای تو! 

تو، تو، تو....

از تکرار نامت، مست میشم

۰ نظر ۲۶ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۰۴
ار کیده

انگار دارم دور خودم میچرخم، بدون این که واقعا به اون چیزی که می خوام برسم. میخواستم دوباره شروع کنم، می خواستم دوباره پیدات کنم، ولی به من بگو چجوری، وقتی حتی درست نمی دونم کجا گمت کردم؟ کجا دستم رها شد از دستای تو...؟ چرا اینجوری شد؟ هر روز از خودم میپرسم. هر روز فکر میکنم، نکنه دیگه دوسم نداری؟ نکنه.... سوال هایی میاد توی ذهنم که هزار بار دلهره داره... میدونی؟ وقتی تو کنارم نیستی، وقتی توی ذهنم هر لحظه و هر جا همراهیم نمیکنی، حوصله ی زندگی رو ندارم. چیزایی که قبلا برام لذت بخش بودن الان طعمی ندارن. میدونی؟ وقتی تو نیستی تهِ تهِ خنده هام، به جای خالی تو فکر میکنم. میدونی؟ خیلی سخته وقتی میبینم توی اشکام هم نیستی...وقتی پناهی ندارم که بگم تو رو گم کردم... جوهره ی زندگیمو...

چند روز دیگه میشه یک سال، از زمانی که دوباره باهم آشتی کردیم، یادته روزای قبلش، چقدر سخت شده بود تحمل زندگی واسم؟روحم مچاله شده بود و فکر میکردم هیچ وقت تموم نشه این روزهای آزار دهنده. اما این تو بودی که شروع کردی... اول از همه یه بغل آرامش فرستادی سراغم. راه و رسم عاشقی یادم دادی...تا شب ها بار ها اسمت رو تکرار نمیکردم خوابم نمی برد... چه روزهای قشنگی بود. چقدر دلم برات بیتابه... کجایی؟ فقط بهم بگو، کجا گمت کردم که نمی تونم پیدات کنم؟  فقط آرزو میکنم، هنوزم دوستم داشته باشی و خودت دوباره مثل قبلنا پیدام کنی...


۰ نظر ۰۶ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۳۸
ار کیده

آمدم که بگویم 

مهربانم، منم فقیر 

منم نیازمند خوبی هات

منم آن مفلوکی که باید بر او نظر شود...

آمدم که بگویم

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر

کمکمان کن

همه ی مان را...

۶ نظر ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۶:۱۸
ار کیده

ھﻤﻪ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ

ﭼﯿﺴﺖ در زﻣﺰﻣﻪ ﻣﺒﮫﻢ آب

ﭼﯿﺴﺖ در ھﻤﮫﻤﻪ دﻟﮑﺶ ﺑﺮگ

ﭼﯿﺴﺖ در ﺑﺎزی آن اﺑﺮ ﺳﭙﯿﺪ

روی اﯾﻦ آﺑﯽ آرام ﺑﻠﻨﺪ

ﮐﻪ ﺗﺮا ﻣﯽ ﺑﺮد

اﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ژرﻓﺎی ﺧﯿﺎل


ﭼﯿﺴﺖ در ﺧﻠﻮت ﺧﺎﻣﻮش ﮐﺒﻮﺗﺮھﺎ

ﭼﯿﺴﺖ در ﮐﻮﺷﺶ ﺑﯽ ﺣﺎﺻﻞ ﻣﻮج

ﭼﯿﺴﺖ در ﺧﻨﺪه ﺟﺎم

ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺳﺎﻋﺖ

ﻣﺎت و ﻣﺒﮫﻮت ﺑﻪ آن ﻣﯽ ﻧﮕﺮی


ﻧﻪ ﺑﻪ اﺑﺮ

ﻧﻪ ﺑﻪ آب

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺑﺮگ

نه به اﯾﻦ آﺑﯽ آرام ﺑﻠﻨﺪ

ﻧﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺧﻠﻮت ﺧﺎﻣﻮش ﮐﺒﻮﺗﺮھﺎ

ﻧﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ آﺗﺶ ﺳﻮزﻧﺪه ﮐﻪ

ﻟﻐﺰﯾﺪه ﺑﻪ ﺟﺎم

ﻣﻦ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻤﯽ اﻧﺪﯾﺸﻢ


ﻣﻦ ﻣﻨﺎﺟﺎت درﺧﺘﺎن را ھﻨﮕﺎم ﺳﺤﺮ

رﻗﺺ ﻋﻄﺮ ﮔﻞ ﯾﺦ را ﺑﺎ ﺑﺎد

ﻧﻔﺲ ﭘﺎک ﺷﻘﺎﯾﻖ را در ﺳﯿﻨﻪ ﮐﻮه

ﺻﺤﺒﺖ ﭼﻠﭽﻠﻪ ھﺎ را ﺑﺎ ﺻﺒﺢ

ﺑﻐﺾ ﭘﺎﯾﻨﺪه ھﺴﺘﯽ را در ﮔﻨﺪم زار

ﮔﺮدش رﻧﮓ و ﻃﺮاوت را در ﮔﻮﻧﻪ ﮔﻞ

ھﻤﻪ را ﻣﯿﺸﻨﻮم

ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ

ﻣﻦ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻤﯽ اﻧﺪﯾﺸﻢ

ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ اﻧﺪﯾﺸﻢ

ای ﺳﺮاﭘﺎ ھﻤﻪ ﺧﻮﺑﯽ

ﺗﮏ و ﺗﻨﮫﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ اﻧﺪﯾﺸﻢ

ھﻤﻪ وﻗﺖ

ھﻤﻪ ﺟﺎ

ﻣﻦ ﺑﻪ هر ﺣﺎل ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺎﻧﺪﯾﺸﻢ


ﺗﻮ ﺑﺪان اﯾﻦ را ﺗﻨﮫﺎ ﺗﻮ ﺑﺪان

ﺗﻮ ﺑﯿﺎ

ﺗﻮ ﺑﻤﺎن ﺑﺎ ﻣﻦ ﺗﻨﮫﺎ ﺗﻮ ﺑﻤﺎن

ﺟﺎی ﻣﮫﺘﺎب ﺑﻪ ﺗﺎرﯾﮑﯽ ﺷﺒﮫﺎ ﺗﻮ ﺑﺘﺎب

ﻣﻦ ﻓﺪای ﺗﻮ ﺑﻪ ﺟﺎی ھﻤﻪ ﮔﻠﮫﺎ 

ﺗﻮ ﺑﺨﻨﺪ


اﯾﻨﮏ اﯾﻦ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎی ﺗﻮ دراﻓﺘﺎده ام ﺑﺎز

رﯾﺴﻤﺎﻧﯽ ﮐﻦ از آن ﻣﻮی دراز

ﺗﻮ ﺑﮕﯿﺮ

ﺗﻮ ﺑﺒﻨﺪ

ﺗﻮ ﺑﺨﻮاه

ﭘﺎﺳﺦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ھﺎ را ﺗﻮ ﺑﮕﻮ

ﻗﺼﻪ اﺑﺮ ھﻮا را ﺗﻮ ﺑﺨﻮان

ﺗﻮ ﺑﻤﺎن ﺑﺎ ﻣﻦ ﺗﻨﮫﺎ ﺗﻮ ﺑﻤﺎن

در دل ﺳﺎﻏﺮ ھﺴﺘﯽ ﺗﻮ ﺑﺠﻮش

ﻣﻦ ھﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻧﻔﺲ از ﺟﺮﻋﻪ ﺟﺎﻧﻢ ﺑﺎﻗﯽ اﺳﺖ

آﺧﺮﯾﻦ ﺟﺮﻋﻪ اﯾﻦ ﺟﺎم ﺗﮫﯽ را ﺗﻮ ﺑﻨﻮش

فریدون مشیری
۳ نظر ۱۳ آبان ۹۴ ، ۱۱:۲۴
ار کیده