روزهای رنگی ارکیده

من آن توام مرا به من باز مده
روزهای رنگی ارکیده

بشکن خود را که بت شکستن این است
بگذر ز خودی؛ ز قید رستن این است

در گوشه ی خاطر عزیزان جا کن
در مذهب ما، گوشه نشستن این است

آخرین مطالب

۷۰ مطلب با موضوع «بنفش (درونیات)» ثبت شده است

مثل یه کلافه که نمیتونم سرشو پیدا کنم...

فقط میدونم خسته ام، از بیخوابی.

پ.ن: منتظر بودم روزشمار عمر وبلاگ به 1000 برسه. امروز رسیده بود و حواسم نبود.

وبلاگِ کوچولوی من، 1000 روزه شد توی بیان :)

۱۸ نظر ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۹
ار کیده

دلم گرفت...

هیچ وقت دل بحث کردن توی فضای مجازی رو نداشتم، خیلی بهم میریزم. اون یه چیزی میگه، من یه چیزی میگم، حتی اگه خیلی مودبانه و منطقی هم‌ باشه، بازم بهم میریزم. توی فضای مجازی چه تلگرام باشه چه جاهای دیگه، جای یه چیزی خیلی خالیه و اون لحن و لبخند و صدای فضای واقعی ه...

همین لبخند که نباشه، همین که با چشمامون به هم نگیم  "ما بحث میکنیم اما دشمن هم نیسیم"، همین که نگاه کنیم به صورت هم و کلمات تند به کار نبریم، همینا که نباشه، بعد هر گفت و گوی بحث مانندی، انگار که یکی حسابی دعوام کرده باشه، غصه ام میگیره...


پ.ن: عید همگی‌ مبارک باشه. مادرا، خانوما روزتون مبارک :)

۸ نظر ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۵۵
ار کیده
- الهه ی عزیزم بگو ببینم چرا اصلا، جامعه شناسی یا مطالعات زنان؟
+آخه این چه سوال سختیه می پرسی بی مروت؟! نمی دونی با چه بدبختی به همینجا رسوندم خودم رو؟ این که بین این همه رشته علوم انسانی برسم به این دو تا رشته. میدونی منم آرزو می کردم یکی از آسمون فرود بیاد بعد بگه شما استعدادت اینه، آینده ت اینه، خوشبختیت هم توی همین رشته ست. برو حالشو ببر! ولی هست همچین کسی؟ نه !
پس از من با قاطعیت سوال نپرس، من دارم بین احتمالات فرض هایی میگیرم و میرم جلو. نه تجربه ی این همه زندگی رو دارم و نه کسی رو می شناسم که زندگیش شبیه من باشه. حقیقتو میخوای؟ منم که دارم سرمشق اولیه این زندگی رو مینویسم!
-چرا این دوتا رشته رو جدا کردی؟
+خب من به روانشناسی و شناختن این موجود عجیب و غریب هم علاقه دارم ولی حقیقتش بیشتر دوست دارم در مورد اجتماع و گروه ها و رفتاری که همین موجودات در کنار هم دارن، بدونم. جامعه شناسی یعنی شناخت و تحلیل رفتار آدم های اجتماعی در جامعه.
-رشته مطالعات زنان چی؟
+آه! زنان! زنان! از همون موقع که خودم رو شناختم، گفتم من چرا مونثم؟ چرا اینجور؟ چرا اونجور؟ بعدتر ها سوالام بزرگ و بزرگ تر شد، خانه دار باشیم یا شاغل؟ بچه داری یا پیشرفت شخصی؟ حقوق برابر یا نابرابر، موقعیت زن در جامعه...
با دوستان جانی در مورد زن و مسائلش بحث می کردیم و این که میخوایم چیکار کنیم زندگیمونو...؟ می دونی من همیشه رنج می برم از " نبودن یک الگوی اسلامی زنان" از اختلاط فرهنگی این نقش ظریف اما کلیدی در جامعه ما...
من همیشه دیدم و پرسیدم از خودم ولی هیچ وقت حتی اندکی به جواب نزدیک نشدم و فکر نمیکنم حتی، جواب مطلقی وجود داشته باشه.
هدفم از خوندن این رشته، آکادمیک شدن اطلاعاتم، آشنایی با افراد دغدغه مند و موثر در این حوزه ست. من واقعا آینده روشنی تو این رشته برای خودم می بینم و قصد انجام خیلی از کارها رو دارم که حتی الان این قلم توان و سرعت نوشتن ذوقی که در دست هام جاری شده نداره...
-خب خیلیم عالی:) حالا میخوای کدوم رو انتخاب کنی؟
+نمی دونم :(

پ.ن: قصدم از گذاشتن این گفت و گوی درونی توی وبلاگ؟ نمیدونم شاید خیال کردم ممکنه به درد کسی بخوره ... 
۰ نظر ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۵
ار کیده

هر از گاهی آدم باید خودش را از بین نوشته ها و خاطرات گذشته بکشد بیرون‌.

 دیروز با دیدن خانمی که ژاکت ورزشی با آرم فدارسیون اسکیت پوشیده بود، به خودم با این هیکل نگاه کردم، کسی باور میکند‌ من هم روزی عشق اسکیت و سرعت بودم؟ دارم خودم هم به آن روزها شک میکنم.

هفته ی پیش که عروسی مرضیه را نرفتم. بهانه کردم، تنهام و خجالت میکشم، کسی باور میکند همین آدم خجالتی یک وقت هایی هر روز بدون آمادگی می رفت روی سن و جلوی نزدیک به ۵۰۰ نفر، حرف می زد؟ گاهی شک میکنم به این که...

چند روز پیش، بچه ها را که دیدم خودم رو زدم به آن راه، که سلام و علیک نکنم. کسی باور می کند یک روزی هر کسی را در مدرسه می دیدم حرفی داشتم برای زدن، سلامی، خوش و بشی؟ 

میدانم. گذشت زمان خیلی چیز ها رو عوض میکند اما آنقدر آرام است این تغییر  که آدم چیزی نمی فهمد...

آنقدر که شک میکنی آن کسی که چنین نوشته هایی دارد، خود تویی؟ 

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۲۳
ار کیده

هرچه کنی به خود کنی، گر همه خوب و بد کنی....

بعضی وقتا بعضی چیزا رو بهتر متوجه میشم!

۰ نظر ۱۰ دی ۹۵ ، ۱۹:۵۲
ار کیده

میگن یکی از آثار تقوا، فرقانه؛  عنایتی که با اون میشه حق و باطل رو از هم تشخیص داد...

هر چه میکشم از این بی تقوایی ست...


۰ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۳
ار کیده

کی میتونه بگه چی درسته چی غلط، وقتی حکم دقیقی برای یک مساله وجود نداره...

یادش بخیر قبلنا، دنیا کوچیکتر از این حرفا بود. یه  صحبت کلی از پدر و مادر و یا چند ساعت فکر مدام قضیه رو حل می کرد...همه چیز مشخص و معلوم بود. درست یا غلط...حق یا باطل...

اما الان، کجا ایستادیم؟ 

کی میتونه بگه...؟ کی قبول میکنه...؟

از خودم حسابی نا امید شدم...

۲ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۰
ار کیده
کم شد از ازدحام افکار
کلاف سردرگم حس های بد، ازنجار و بغض را جمع کردم به زحمت
بغل زدم حرف های سنگین را که کسی غیر از خودم نمی فهمد
چطور بگویم، توی این نگاه خیره به زمین چه میگذرد؟ چطور سوالت را بی جواب نگذارم وقتی ساعت ها از خودم میپرسم و جوابی نمی یابم. 
میخواهی بدانی؟ خراب... خراب...
یک شب تمام، شبیه سازی میکردم خودم را در آن موقعیت، مجبور شدم به تصوراتی که خیلی فاصله دارد با ما. نتیجه؟ گیج تر از قبل...احساسات جریحه دار شده، قطار افکار بی رحم، عصبی، ناراحت و بغض سنگین.
اما آخر گلوله ی بعضی حرف ها باید شکلیک شود، خوراک سمی را باید بالا آورد وگرنه مسموم میکند روزهایت را، میکشد تا قلبت....
کجایی که برایت بگویم و خلاص کنم خودم از این همه زحمت فکری...
من فقط تو را نیاز دارم
۰ نظر ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۰:۳۰
ار کیده

هنوز هم سن آدم ها را با سال 73 میسنجم، هفتاد و اندی باشد، توی ذهنم خیلی کوچکتر است. یادم رفته توی 22 سالگی افتاده ام...همش یادم می رود، باید به خودم یادآوری کنم دیگر بچه نیستی، نوجوانی ها تمام شد. سی واحد باقی مانده مثل برق و باد میگذرد. برنامه میریزم برای ارشد یا کار یا خانه داری و یادم میرود...

گذشته، مبهم با صفحاتی رنگ و رو رفته هرزگاهی جلوی چشمم می آید. یادت هست خانم فروتن چقدر برادران کارامازوف را دوست داشت؟ یادت هست خوشی های مدرسه، خنده ها، بیخیالی هایش را...؟ یادم می آید اما همه مبهم و قابل تردیداند. همه ی ما عوض شده ایم. دارد یک سال می شود که از حرف زدن با زهرا ناامید شده ام. خوشی های گذشته، غم هایش، فکرهایم همه عوض شده اند، تنها یک چیز ثابت مانده، دندان هایم که هنوز هم مثل قبل چند ماه یک بار به دندان پزشکی می کشاندم.

نمیدانم باید به چه چیز وفادار باشم، گذشته، عادات، دوستان... میدانم که نمیشود، زندگی اجازه نمی دهد. مثل فرمت کردن گوشی قبلی برای سپردن به صاحب جدیدش، غمگینم. غمگین از پاک کردن همه پیامک ها، عکس ها، خاطره ها و آدم ها از ذهن روزهایم. بعد از هر خداحافظی بغض میکنم، به جاده ی پیش رو نگاه میکنم و به هرآنچه که باید از آن گذشت...

۱ نظر ۰۵ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۲۸
ار کیده
امسال خونه تکونی، رنگ دیگه ای داشت واسم...
به وسایلی نگاه میکنم که خیلی ساله باهامن، تخت، کمد و دکور کوچیک و دوست داشتنی که هر سال نزدیکای عید چیدمانش رو عوض میکردم؛ سال هاست که با همشون خاطره دارم. بچگی های من توی این اتاق طی شد و بازی هام توی این حیاط. دلم تنگ میشه برای فرشِ قرمز و کهنه ای که همیشه خرت و پرتامو روش پهن میکردم، دلم تنگ میشه برای گذاشتن ِجعبه ی کفشِ عید زیر تخت خواب و بارها ست کردن لباسای نو...
امسال، آخرین خونه تکونیِ این خونه ی قدیمی بود واسه من، با همه ی خاطراتش، با همه ی شیرینی هاش...
به اندازه ی قد کشیدن درخت گردو و بار دادن های ریز ریزش، منم بزرگ شدم، عوض شدم! اون قدر که چند روزه محو چهره ی عوض شده ی خودمم. شخصیتی که خیلی فاصله گرفته با نوجوون سال های قبل...
کی اینقدر عوض شدم ؟ کی شروع کردم به داشتن دغدغه ی آدم بزرگ ها...؟ نمیدونم...

سال نو میشه، رنگ نو میشه، آدم هم...

۲ نظر ۲۴ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۱۹
ار کیده