(: روزهای رنگی من

من آن توام مرا به من باز مده
(: روزهای رنگی من

بشکن خود را که بت شکستن این است
بگذر ز خودی؛ ز قید رستن این است

در گوشه ی خاطر عزیزان جا کن
در مذهب ما، گوشه نشستن این است

آخرین مطالب

۶۳ مطلب با موضوع «آبی (آروم)» ثبت شده است

+ با شروع ترم 2 کارشناسی، یه نگرانی دائمی هم به دغدغه های من اضافه شد. "درسای ترم پیش چی؟ چیزی یادم مونده؟" وقتی به فراخور موضوع، گریزی زده میشد به دروس ترم های قبل، نه تنها من که اغلب بچه ها چیزی یادشون نبود. نگرانی من هم بیشتر میشد و بیشتر میترسیدم. ترس از مهندس نالایقی شدن. این که فقط اسم مهندسی رو یدک بکشم و هیچی ندونم. خب الان بعد از گذشت 1 سال از پایان کارشناسی میتونم بگم ترس وحشتناکم، واقعی بود!

از آخرین باری که با مسائل خرپا سروکار داشتم،‌ حدود 4 سال میگذره. فکر میکردم باید یه چیزایی یادم باشه، ولی تقریبا هیچی نبود. البته خبر خوب اینه که با یه تورق 1 ساعته کتاب استاتیک، کلیتش یادم اومد و تونستم چندتا مسئله حل کنم.

نتیجه: اگه میخواین بعد از کارشناسی، درس ها و محفوظاتتون به اعماق ذهن و تقریبا فراموشی سپرده نشه، تابستونا دروس ترم قبل رو یه دوره بکنید. کنکور ارشد خیلی راحت تری هم خواهید داشت.


++ استرس دارم، آخرین بار، شهریور پارسال برای دفاع پروژه اضطراب داشتم و بعد یه دوره آروم و بدون دغدغه! برام عجیبه این استرس، خیلی بی حوصله و بد اخلاقم کرده...


+++به نظر میرسه  آزمون خیلی طولانی باشه. حدود 4-5 ساعت. از این که برام دعا میکنید، پیشاپیش ممنون :)

۱۰ نظر ۱۳ تیر ۹۷ ، ۱۴:۰۰
ار کیده
همیشه همین طور بوده است،
لبریز میشوم
گاهی از غم، گاهی از فکر، گاهی از خیال
که
سرریز شوم در کلمات، در وزن، در قافیه...
می نویسم که جاری شود،
می خوانم که بیان شود...
قسم به قلم، که خدا آفرید تا بنویسیم و زنده بمانیم.
قسم به کلمه، معجزه ی واقعی همین سی و دو حرف الفبا ست!

94/4/6

پ.ن: توی یه دوره ای، احساسات خیلی غلیظه، شور داره، غمش سنگینه و هیجانش زیاد...

برای من این دوره از 16 -17 سالگی بود تا حدود21-22 -کمی بعد از ازدواج- نمیدونم وصال بود که نقطه ی پایان گذاشت بر اون غلظت احساس یا این که روند طبیعی بود و باید این اتفاق توی 22 سالگیم می افتاد.

حالا وقتی نوشته های اون زمان وبلاگ رو میخونم، اصلا انگار کس دیگه ای نوشته :)
به لطف بلاگفا قشنگ ترین نوشته هام از وبلاگ پاک شد، بدون این که بک آپی ازشون داشته باشم...
۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۷
ار کیده

یه مدتیه کتاب نخوندم و از چالشم توی گودریدز ۴تا کتاب عقبم و هر روز یه عالمه پست "کتاب خوونی" میبینم و این کتاب های توی قفسه رو که میبینم عذاب وجدان میگیرم و وسوسه میشم برشون دارم، بخونم و... خلاصه، دقیقا همون حس خوراکی دیدن توی ماه رمضونه.

برای بعد از آزمون یه عالمه کتاب گذاشتم، اول "ملت عشق" و" یه روز یه حرف قشنگ میزنم" که امانته. بعد نوری که میبینیم و سیمای زنی در میان جمع و سال بلوا و ربه کا و آنا کارنینا...

این آزمون تموم بشه، کل این تابستون رو کتاب میخونم ان شاءالله. که طبق برنامه های بلند مدت پیش رو، فکر کنم آخرین تابستون با فراغت بالیه که الان دارم :))


+ کنکوریا خسته نباشید! این سه ماهه رو خوش بگذرونید با کتاب و فیلم و ورزش. که بعد دوباره درس و کار شروع میشه :)

۱۹ نظر ۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۹:۱۱
ار کیده
پست امروز تعلق داره به... بله! گربه ی لوس خونمون. یعنی مجموعه! که دیگه از مجموعه، فقط خونه ی ما رو میشناسه :))
امروز با بچه هاش اومده بود و ببینید نیم کت ها رو ... کلیک1 - کلیک2کلیک3
اینقدر دستی شدن که همسری وقتی امروز در خونه رو باز کرد اون طوسیه فکر کرد، غذا آوردیم براش و پرید تو... حالا ما بدو گربه بدو. با دردسر بیرونش کردیم. :))
۱۷ نظر ۰۷ تیر ۹۷ ، ۱۴:۵۲
ار کیده

رسیدم به قسمت پیاده و سوار کردن پمپ بنزین خودرو. قسمت های عملی کتاب رو که میخونم، خودم رو یه پسر نوجوون 15-16 ساله تصور میکنم که هرچی مربیش میگه سریع و فرز انجام میده. انگار نه انگار که دستاش تموم سیاه شده و روپوششم روغنی کرده. هی کنجکاوی میکنه و میخواد جاهای دیگه رو هم ببینه. نکات ایمنی رو هم که ... برو بابا ما خودمون اینکاره ایم :))


+ فضای جالبی دارن این کتاب های کار و دانش... :)

++ دیگه عادت کردم و توی هر قسمتی از خودم نمیپرسم، آخه این چیزا چه ربطی داره به مهندسی مکانیک؟!

+++ شادی رو ندیدید شما؟ :)

۶ نظر ۰۶ تیر ۹۷ ، ۰۱:۰۷
ار کیده

+ با این پیامک صبح بیدار بشم: افتتاحیه شعبه جدید شهر کتاب (نزدیک خونمون) با حضور علیرضا بدیع.

خیلی خوبه. جیغ و دست و هورااا :دی


+ یه خوشحالی دیگه هم دارم؛ یه وقتایی خیلی ناگهانی مثلا در حین ظرف شستن، یادم میافته به نتایج کنکور. دلم غنج میره که هوراا امسال دوباره دانشجو میشم. بعد کلی ذوق میکنم. :)


+ حال متغیر دنیا رو میبینین؟ یه روز خوشحال، یه روز ناراحت، یه روز بی حوصله، یه روز پر از انرژی... این توپ گرد میچرخه و میچرخه و هیچ وقت روی یه سمت ثابت نمیمونه. :)

۲۰ نظر ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۰۰
ار کیده

نسبت به بچه هیچ حسی ندارم. دیروز تو مهمونی از ۲ ماهه بود تا ۳ ساله، دوباره خودم رو محک زدم. هیچی، خالی ِ خالی! حداقل باید دل آدم اون ته ته ها یه غنجی بره؟! من؟ اصلا! 

وقتی عقلم با فلسفه بچه داری کنار نمیاد، باید امیدم به همون غنج ته دل باشه، که نیست. فقط میتونم بگم، "دلم" بچه نمیخواد...

۲۰ نظر ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۵۷
ار کیده

خواب دیدم با میم رفتم نمایشگاه کتاب. اینقدر امسال روحم پر کشید برای نمایشگاه و نشد...

خدایا سال دیگه دانشجو بشم، برم با دانشگاه...

۲۳ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۱۲
ار کیده
 

یک اتفاق خوب که بیافتد، همین حالا...

ربه کا...؟ چرا نمیاد؟ نکنه تو راه بارون خورده باشه؟ نکنه گمش کرده باشن؟ نکنه اومده، نبودیم، غصه دار برگشته؟ نکنه پستچی دیدتش گفته وای چه گوگولیه،‌ برای خودش برش داشته،‌ نکنه نتونسته پیدام کنه تو این شهر به این بزرگی، نکنه اصلا دلش نخواد بیاد خونه ما... نکنه ... دلم شورشو میزنه ...

۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۴۵
ار کیده

دیروز یه تنهایی غلیظ رو حس کردم که آخرش همراه شد با وحشت رعد و برق و تاریکی هوا. بی حوصلگیش تا آخر شب باهام موند...

امروز تصمیم گرفتم یه خوشی دونفره داشته باشیم. خودم و خودم :)

لاک سورمه ای زدم. مسیری رو انتخاب کردم که نیم ساعت پیاده رویی داشت وسط چهارباغ و بعدش رسیدم به شهرکتاب دل انگیز. فروشنده بامزه ای داشت که کیف کردم از اطلاعات و حضور ذهنش. کتابی که خیلی وقته دنبالشم و یه چیز کوچولو دیگه واسه خودم جایزه خریدم و بعد خودم و خودم تنهایی باهم آب هویج خوردیم و قدم زنان برگشتیم خونه. تو کل مسیر گذاشتم وروری ذهنم یه بند حرف بزنه و درد ودل کنه، در نهایت فکر میکنم حسابی خالی شد. :)

حالم بهتره :)


پ.ن: میخوام بلاخره "کافکا در کرانه" رو شروع کنم. دلم برای موراکامی خیلی تنگ شده. حس کسی رو دارم که میدونه چه غذای لذیذی رو قرار بخوره پس باید با وسواس جز جز غذاشو مزه کنه، که نکنه کلمه ای جمله ای از زیر زبونش رد بشه و کیفشو نبرده باشه... :)

۱۸ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۰۲
ار کیده