روزهای رنگی ارکیده

من آن توام مرا به من باز مده
روزهای رنگی ارکیده

بسم الله الرحمن الرحیم

:)

۱)اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی

۲) لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بیم فراغ

۳) آغاز کسی باش که پایان تو باشد

۴) پرستویی که به فکر مهاجرت هست از ویرانی آشیانه نمی هراسد

۵) کمی سبکسری لازم است تا از زندگی لذت ببری و کمی شعـــور، تا مشکلی برایت پیش نیاید

۶) دوست واقعی کسی است که اگر ساعتها در کنار او ساکت بشینی و صحبتی بین تان ردوبدل

نشه بعد از خداحافظی احساس کنی که ساعتها باهاش درد و دل کردی

۷) چون می گذرد غمی نیست

۸) انسان باید سعی کند در زندگی چیزهایی که دوست دارد را بدست آورد ، و گرنه مجبور میشود چیزهایی را که بدست آورده است دوست بدارد

۹) فرصتها در سختی ها بوجود می آیند بدون جاذبه، پرواز معنی ندارد

۱۰) کاش میشد سرنوشت را از سرِِ نوشت

۱۱) برای تمام دردها دو علاج وجود دارد گذر زمان وسکوت

۱۲) اگر شیر درنده ای در برابرت باشد بهتر است از اینکه سگ خائنی پشت سرت باشد

۱۳) همیشه از سکوت چگونه فریاد زدن رو بیاموز

۱۴) مورد اعتماد بودن بهتر از دوست داشتنی بودن است

۱۵) با یه چوب کبریت میشه هزاران درخت رو سوزوند و از یه درخت هزاران چوب کبریت به وجود می آید

۱۶) محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمیدارد

۱۷) هر چیزی که تو را نکشد مطمئناً قوی ترت میکند

۱۸) این جهان پر از صدای پای مردمی است که همان طور که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند

۱۹) آنکه می گرید یک درد دارد و آنکه می خندد هزار و یک درد

۲۰) گذشت زندگی یک چیز را بارها ثابت می کند و آن این است که گاهی احمق ها درست میگویند

| یکشنبه ۳۰ خرداد۱۳۸۹ | | ارکیده
۲۹ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده
پسرکوچکی بود که رویای پرواز داشت و آرزو می کردکه بتواند مانند پرندگان در آسمان به پرواز در آید. هرچه بزرگتر ها به او توضیح می دادند که انسان قادر به پرواز نیست٬ او نمی توانست درک کند که چرا پرندگانی که از او هم بزرگتر هستند  می توانند پرواز کنند و او نمی توانند.

روزی او به پارک نزدیک خانه شان رفت. در آنجا پسری را دید که به دلیل بیماری فلج اطفال قادر به راه رفتن نبود.

پسرک تنها روی شن ها نشسته بود و با سنگ ریزه ها بازی می کرد. به او نزدیک شد و پرسید تو هم مثل من دوست داری پرواز کنی؟

پسرفلج پاسخ داد :نه٬ من دلم می خواهد مثل این بچه ها راه بروم٬ بدوم٬ دوست من می شوی؟

پسرک کنار او نشست و ساعتی را با هم شن بازی کردند و از رویاهاشان حرف زدند.

کمی بعد پدر پسر فلج با صندلی چرخ دار کنار آنها آمد و به او گفت که وقت رفتن است.

پسرک به آرامی به پدر پسر فلج چیزی گفت و او هم قبول کرد. پسرک٬ کودک فلج را پشت خود سوار کرد و روی علف ها شروع به راه رفتن کرد و کم کم به سرعت گام های خود افزود. باد به صورت هر دوی آنها می وزید و بازی را مفرح تر می کرد. پسرک به شوق آمده بود و در میان درختان می دوید و کودک فلج هم دستان خود را به اطراف باز کرده بود و می خندید.

پدرش که از دور آنها را نگاه می کرد اشک شوق به چهره داشت. کودک فلج درحالی دست هایش را در هوا تکان می داد رو به سوی پدر فریاد زد: پدر ببین من دارم پرواز می کنم٬ پرواز می کنم . 

| یکشنبه ۳۰ خرداد۱۳۸۹ | | ارکیده
۲۹ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده
 
یک شعر زیبا از نادر نادر پور :
 
 
کندوی  آفتاب به پهلو افتاده بود                         زنبورهای نور ز گردش گریخته

در پشت سبزه‌های لگدکوب آسمان                   گلبرگهای سرخ شفق، تازه ریخته


کف‌بین پیر باد در آمد ز راه دور                           پیچیده شال زرد خزان را به گردنش

آن روز، میهمان درختان کوچه بود                       تا بشنوند راز خود از فال روشنش


در هر قدم که رفت، درختی سلام گفت               هر شاخه، دست خویش به سویش دراز کرد

او دستهای یک یکشان را کنار زد                        چون کولیان، نوای غریبانه ساز کرد


آنقدر خواند و خواند که زاغان شامگاه                  شب را ز لابلای درختان صدا زدند

از بیم آن صدا، به زمین ریخت برگها                    گویی هزار چلچه را در هوا زدند


شب همچو آبی از سر این برگها گذشت              هر برگ، همچو پنجه دستی بریده بود
                
هرچند نقشی از کف این دست‌ها نخواند،            کف‌بین باد، طالع هر برگ دیده بود!

| یکشنبه ۳۰ خرداد۱۳۸۹ | | ارکیده
۲۹ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده
 

این یک شعر از اطهری کرمانیه که خیلی زیبا و غم انگیزه

ولی من خیلی دوستش دارم 

 

رفتی ولی کجا؟

رفتی ولی کجا که به دل جا گرفته ای  

                                               دل جای توست گرچه دل از ما گرفته­ای  

  ای سرو من که برگ و برت شد ز دیگران  

                                              دانی ز اشک دیده ی من پا گرفته­ای 

  بگذار تا ببینم اش اکنون که می­رود  

                                              ای اشک از چه راه تماشا گرفته­ای 

 خارم به دل فرو مکن ای گل به نیشخند  

                                             اکنون که روی سینه ی او جا گرفته­ای 

 گویی صبور باش به هجرانم اطهری  

                                             آخر تو صبر از این دل شیدا گرفته­ای 

| یکشنبه ۳۰ خرداد۱۳۸۹ | | ارکیده
۲۹ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده

 

یک پاور پوینت خیلی زیبا از جملات پر معنا برای دانلود گذاشتم امیدوارم دوست داشته باشید

| جمعه ۲۸ خرداد۱۳۸۹ | | ارکیده
۲۷ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده

حتما تا حالا کلمه ی "مومن "را خیلی دیدید و شنیدید.

تا حالا درموردش فکر کردید؟

چه کسی مومن واقعیه؟

چیکار کنیم که مومن واقعی باشیم؟

برای پاسخ به این سوال ها باید به کسی مراجعه کنیم که خودش مومن واقعی باشه

فردی بهتر از امام علی را سراغ دارید؟

با مراجعه به نهج البلاغه میتونیم بفهمیم که مومن واقعی کیه؟

در هر فرصت مناسب و اگر بتوانید به طور مرتب روزانه یا هفتگی این نوشته را همراه خود داشته باشید

بخوانید و ببینید تا چه حدی می توانید این کارها و صفات را که در این مجموعه آمده است به خودتان نسبت دهید .

به جای ضمیر های غایب (مثلا راست می گوید ) ضمیر های متکلم بکار برید (راست می گویم ) و دقت کنید تا چه حد از روی اطمینان می توانید ادعا کنید که اینگونه هستید ؛و سپس خودتان را داوری کنید که در این ادعا آیا احساس آرامش می کنید؟

آیا می دانی مومن کیست؟

۲۷ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده
از خدا پرسیدم: وقت داری با من صحبت کنی؟

خدا لبخندی زد و پاسخ داد : زمان من بی نهایت است٬ چه سوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سوال کردم : چه چیزی در آدم ها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دو باره آرزو ی این را دارند که روزی بچه شوند!

- اینکه سلامتی خود را به خاطر پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند!

- اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و زمان حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینه زندگی می کنند!

-اینکه به گونه ای  زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند!

دست خدا٬ دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سوال کردم : به عنوان پروردگار ٬ دوست داری که بندگانت چه درس هایی از زندگی بیاموزند ؟

- اینکه یاد بگیرند٬ که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخم ها التیام یابند.

- یاد بگیرند٬ که فرد غنی٬ کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست .

- اینکه بدانند٬ دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند ولی آنرا دو چیز متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند٬ کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید متشکرم٬ چیز دیگری هست که دوست داشته باشید آن ها بدانند؟

                 فقط اینکه بدانند من اینجا هستم .....همیشه

 

| پنجشنبه ۲۷ خرداد۱۳۸۹ | | ارکیده
۲۶ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده
هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد.

آنها دریافتند که خودکار های موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند.( جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.)

برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند...

تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید ۱۲میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بی جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و از دمای زیر صفر تا۳۰۰ درجه ی سانتی گراد کار می کرد!!!!!

اما روس ها راه حل ساده تری داشتند!

آنها از مداد  استفاده می کردند!

و اما نتیجه ی اخلاقی :

زندگی ما نیز مصداق همین نوع کار هاست گاهی اوقات آن چنان در گیر مشکل می شویم که فراموش می کنیم قصد اصلی ما حل آن بوده است 

همیشه دو راه برای حل مشکل داریم :

۱-  تمرکز روی خود مشکل  ( نوشتن در فضا ! )

۲- تمرکز روی راه حل آن  ( نوشتن در فضا با خودکار!!! )

| پنجشنبه ۲۷ خرداد۱۳۸۹ | | ارکیده
۲۶ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌صفت باشم 

من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،  

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است  

و تو هم به یاد داشته باش :

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام، 

تو را دیگرى باید برایت بسازد و  

تو هم به یاد داشته باش  

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى  

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه  

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.  

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،  

چرا که ما هر دو انسانیم.  

این جهان مملو از انسان‌هاست ،  

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.  

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،  

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.  

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،  

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،  

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،  

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،  

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى  

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،  

اما همگى جایزالخطا.  

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،  

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است

...

 از زندگی هرآنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه آرزویش را داریم.

| سه شنبه ۲۵ خرداد۱۳۸۹ | | ارکیده
۲۴ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده
به خاطر ارادت ویژه ای که به لسان الغیب حافظ شیرازی دارم دوست داشتم اولین شعر وبلاگم را با اولین شعر دیوان حافظ شروع کنم

الا یا ایها الساقی ادرکاساْ و نادلها

                                       که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

ببوی نافه ای کاخر صبازان طره بگشاید

                                       ز تاب جغد مشکینش چه خون افتاد در دلها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم

                                      جرس فریاد می دارد که بربندید محملها

بمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

                                       که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

                                      کجا دانند حال ما سبکساران ساحلها

همه کارم ز خود کامی ببد نامی کشید آخر

                                       نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ

                                       متی ما تلق من تهوی دع الدنیا واهملها

| سه شنبه ۲۵ خرداد۱۳۸۹ | | ارکیده
۲۴ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده