روزهای رنگی ارکیده

من آن توام مرا به من باز مده
خدای من قشنگ ترین لحظات سفرم رو می خوام توصیف کنم که با به یاد آوردنشون تمام وجودم پر از شوق و لذت میشه.

لحظه ای که پر رنگ تر از هر بار حضور آقام امام زمان را حس کردم٬ وقتی  در مسجد سهله در مقام امام زمان به نماز ایستاده بودیم٬ مداح روضه می خوند و آقا را صدا می زد ٬گریه امونم نمی دادم انگار واقعا آقا اونجا بودند بدنم می لرزید و... زیباترین لحظه بود واژه هام از پس توصیفش بر نمی آیند. انشاله اگه نرفتید خودتون برید و ببینید.

 

| شنبه ۲ مرداد۱۳۸۹ | | ارکیده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده
خدای من قشنگ ترین لحظات سفرم رو می خوام توصیف کنم که با به یاد آوردنشون تمام وجودم پر از شوق و لذت میشه.

لحظه ای که پر رنگ تر از هر بار حضور آقام امام زمان را حس کردم٬ وقتی  در مسجد سهله در مقام امام زمان به نماز ایستاده بودیم٬ مداح روضه می خوند و آقا را صدا می زد ٬گریه امونم نمی دادم انگار واقعا آقا اونجا بودند بدنم می لرزید و... زیباترین لحظه بود واژه هام از پس توصیفش بر نمی آیند. انشاله اگه نرفتید خودتون برید و ببینید.

 

| شنبه ۲ مرداد۱۳۸۹ | | ارکیده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده
این سفر عتبات و عالیات علاوه بر این  که یک زیارت تمام عیار بود به تجربیاتم هم اضافه کرد٬

خاطراتی که گفتنشون  خالی از لطف نیست:

 وقتی به عراق و شهر هاش فکر میکنم اولین چیزی که به یادم می یاد سیم  های برق جالب

 اوناهستند ٬ شاید در موردشون تا حالا شنیده باشید ولی شنیدن کی بود مانند دیدن!!خیلی

 باحال بود سیم های برق مثل تار های عنکبوت روی سر کوچه ها کشیده شده بودند و در کنار

 خیابون ها هم به هر تیر برق پنجاه٬ شصتا سیم کلفت وصل بود٬ همسفری ها مسخره می

کردند و می گفتند اینا اگه یک دفعه سیمشون قطع بشه به جایی این که سیم را درست کنن

 یک سیم جدید می کشند!!

یک نکته ی جالب این که نمی دونم چرا اونجا این  قدر  سگ داشت!!

در مورد قانون هم باید بگم که در این دیار همه به شدت مقید به رعایتش هستند تا این حد

 که حتی از چراغ راهنمایی و رانندگی استفاده نمی کنند و خیابان ها حتما همه خطی کشی

 دارن و پلیس ها هم به شدت سخت گیری میکنن به طوری که یک بار که یک پلیس وظیف

شناس  جلوی اتوبوس ما را گرفت٬ نگذاشت بریم تا یک بطری آب بهش دادند و بعد اجازه ی

عبور داد!!! تازه با وضع ترافیک سبکی که اونجا داره مشکل گشای عبور و مرور فقط و فقط

بوقزدن و دست را از روی بوق برنداشتن تا راه باز بشه هست!

وای چقدر حرف زدم انشاله بقیه ی خاطرات و تجربیات شیرنم را تو پست بعدی می گم!( من

 هیچ وقت حرق کم نمیارم)

| چهارشنبه ۳۰ تیر۱۳۸۹ | | ارکیده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده
سفر زیبا و دلنشینم خیلی خیلی زود به اتمام رسید و چقدر زود گذشت!!!

تک تک لحظاتش برام خاطره ست مثلا اون نماز دلچسبی که ظهر حدودا ساعت ۱ در مرز

عراق خوندیم  درحالی که تمام لباس هامون خیس بود و گرما آنچنان بود که نفس کشیدن

را  خیلی خیلی سخت میکرد و نماز خونه (البته نماز خونه که چه عرض کنم! اتاق

کوچیکی بود که انگار پاسپورت ها را اونجا مهر می کردن) اون قدر کوچیک بود که همه بهم 

چسبیده بودند و اصلا جایی  برای سجده نبود ٬ولی مسخره نمی کنم و واقعا راست می گم

 نمازی که اونجا به این شکل خوندم واقعا بهم چسبید و باحال بود.

| سه شنبه ۲۹ تیر۱۳۸۹ | | ارکیده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده
هنوز باورم نمیشه٬ من در بین الحرمین...! دیدن حرم ششگوشه اش...!

یعنی آقا جانم اذن دخول داده اند؟ یعنی لایق رفتن به پابوس حضرت شده ام؟ خدای من هنوز

 باورش برایم سخت است ولی چقدر شیرین و گواراست . در رویا می دیدم که به زیارتش بروم

و الان این رویا...

می روم و ذره ای می شوم و خود را با گردباد عظیم زائرانت به تو می رسانم. شاید بتوانم

روی ضریحتآرام گیرم و تپش قلبم با صدای تو هماهنگی پیدا کند و قلبم با تو مأنوس گردد.

دوستای عزیزم حلال کنید دارم میرم کربلا

 

 

| پنجشنبه ۱۷ تیر۱۳۸۹ | | ارکیده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده

در ساحل ایستاده بودم و نگاه می کردم٬ پیش خود زمزمه می کردم که چقدر بی منتهاست٬

سرشار از احساسم کرده بود سرشار از لطافت.

دریای بیکران را دیدم و ناگهان نجوایی آرام به گوشم رسید که ملایم زمزمه می کرد: حرکت

کن٬ موج ها را بشکن و دریا را بشکاف.

صدا هر لحظه قدرت بیشتری می گرفت و من می دیدم که تمام وجودم را در بر می گیرد.

ایستاده بودم موج پشت موج می آمد و با قدرت به من اصابت می کرد.

تا چشم کار می کرد آب بود و به طبع آن موج٬ هیچ امیدی نبود که روزی تمام شود .

حرکت کردم به سمت جلو گامی برداشتم اما نه موج ها فهمیدند٬ فهمیدند که می خواهم 

جلو بروم پس همه با هم یکی شدند و یک باره به سمتم حمله کردند .

نمی خواستم عقب بکشم لحظه ای ایستادم٬ درنگ کردم٬ نباید عقب بایستم .

موج ها پیاپی می آمدند٬ امان نمی دادند٬ یکی پس از دیگری. گاهی آنقدر برای هجوم به من

 اشتیاق داشتند که با هم یکی می شدند و یک جا حمله می کردند .

پاهایم را محکم کردم سفت سفت و دوباره آن موج حمله کرد اما این بار خیلی بزرگ تر از هر

 بار و در این موقع که فکر می کردم پایه های محکمی دارم٬ بدترین شوک به من وارد شد٬

ماسه های روان زیر پایم می لغزیدند. همان ها که خود را روی آن ها محکم حس کرده بودم٬

اول از همه رهایم کردند. زیر پایم خالی شد٬ ترسیدم. وجودم به لرزه افتاد٬ هیچ کس نبود و

من تنها بودم .

و این بار شک کردم به آن نجوا٬ به راهم و به هدفم. پاهایم لرزید . به عقب لغزیدم ٬ اما هر بار

که پا بر زمین سست می گذاشتم همین حادثه تکرار می شد و موج های قدرتمند هم با

شوری بیش از قبل٬ حمله می کردند .

و در این هجوم وحشی من تنها بودم وآن شک نیز مرا به عقب می کشاند .

در این لحظه ی سرد ناگهان حرارت شعله ای کوچک قلبم را گرم کرد. نوری را دیدم چشمکی

 زد و زود خاموش شد . دانستم٬ راهم را دوباره یافتم ٬ یقین کردم راه همین است اما نه این

 گونه!

نیاز به وسیله ای ست. تمام وجودم را جزم کردم٬

با کشتی باز خواهم گشت. کشتی خواهم ساخت که پایه بر ماسه های سست عنصر نداشته

 باشد٬ از  موج های خشمگین نهراسد و بار نور یقین دریای با عظمت را طی کند.

آری باز خواهم گشت و دریا را زیر پا خواهم گذاشت .

                         


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده
 

             همیشه در آرزوی چیز هایی هستیم که دیگران دارند

| دوشنبه ۷ تیر۱۳۸۹ | | ارکیده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده
وقتی چرایی زندگی را یافت......چگونگی آن را ساخت.

در گذر.....قبل از این که بگویند درگذشت.

نمره ای که به دیگران می دهیم.........بستگی به نمره ی عینک ما دارد.

برای خجالت کشیدن....لازم نیست نقاش ماهری باشم.

آیینه وقتی چهره ی گرفته ام را به خود گرفت.......خنده اش گرفت.

دست انداز کم ندارم......که دیگران را دست بیندازم.

خطای دیگران را فراموش کن.......و فراوان گوش کن.

هر چه بیشتر .........کمتر حرف بزنیم.

عینک بدبینی را برداشت ..........برداشت دیگری داشت.

با تدبیر آرزو های دوردست......دور از دست نخواهند بود.

بدی دیدن از دیگران........حاصل بد دیدن دیگران.

بپرس تا دانا شوی........بپر تا توانا شوی.

 

 

| دوشنبه ۳۱ خرداد۱۳۸۹ | | ارکیده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده
۱)اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی

۲) لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بیم فراغ

۳) آغاز کسی باش که پایان تو باشد

۴) پرستویی که به فکر مهاجرت هست از ویرانی آشیانه نمی هراسد

۵) کمی سبکسری لازم است تا از زندگی لذت ببری و کمی شعـــور، تا مشکلی برایت پیش نیاید

۶) دوست واقعی کسی است که اگر ساعتها در کنار او ساکت بشینی و صحبتی بین تان ردوبدل

نشه بعد از خداحافظی احساس کنی که ساعتها باهاش درد و دل کردی

۷) چون می گذرد غمی نیست

۸) انسان باید سعی کند در زندگی چیزهایی که دوست دارد را بدست آورد ، و گرنه مجبور میشود چیزهایی را که بدست آورده است دوست بدارد

۹) فرصتها در سختی ها بوجود می آیند بدون جاذبه، پرواز معنی ندارد

۱۰) کاش میشد سرنوشت را از سرِِ نوشت

۱۱) برای تمام دردها دو علاج وجود دارد گذر زمان وسکوت

۱۲) اگر شیر درنده ای در برابرت باشد بهتر است از اینکه سگ خائنی پشت سرت باشد

۱۳) همیشه از سکوت چگونه فریاد زدن رو بیاموز

۱۴) مورد اعتماد بودن بهتر از دوست داشتنی بودن است

۱۵) با یه چوب کبریت میشه هزاران درخت رو سوزوند و از یه درخت هزاران چوب کبریت به وجود می آید

۱۶) محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمیدارد

۱۷) هر چیزی که تو را نکشد مطمئناً قوی ترت میکند

۱۸) این جهان پر از صدای پای مردمی است که همان طور که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند

۱۹) آنکه می گرید یک درد دارد و آنکه می خندد هزار و یک درد

۲۰) گذشت زندگی یک چیز را بارها ثابت می کند و آن این است که گاهی احمق ها درست میگویند

| یکشنبه ۳۰ خرداد۱۳۸۹ | | ارکیده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده
پسرکوچکی بود که رویای پرواز داشت و آرزو می کردکه بتواند مانند پرندگان در آسمان به پرواز در آید. هرچه بزرگتر ها به او توضیح می دادند که انسان قادر به پرواز نیست٬ او نمی توانست درک کند که چرا پرندگانی که از او هم بزرگتر هستند  می توانند پرواز کنند و او نمی توانند.

روزی او به پارک نزدیک خانه شان رفت. در آنجا پسری را دید که به دلیل بیماری فلج اطفال قادر به راه رفتن نبود.

پسرک تنها روی شن ها نشسته بود و با سنگ ریزه ها بازی می کرد. به او نزدیک شد و پرسید تو هم مثل من دوست داری پرواز کنی؟

پسرفلج پاسخ داد :نه٬ من دلم می خواهد مثل این بچه ها راه بروم٬ بدوم٬ دوست من می شوی؟

پسرک کنار او نشست و ساعتی را با هم شن بازی کردند و از رویاهاشان حرف زدند.

کمی بعد پدر پسر فلج با صندلی چرخ دار کنار آنها آمد و به او گفت که وقت رفتن است.

پسرک به آرامی به پدر پسر فلج چیزی گفت و او هم قبول کرد. پسرک٬ کودک فلج را پشت خود سوار کرد و روی علف ها شروع به راه رفتن کرد و کم کم به سرعت گام های خود افزود. باد به صورت هر دوی آنها می وزید و بازی را مفرح تر می کرد. پسرک به شوق آمده بود و در میان درختان می دوید و کودک فلج هم دستان خود را به اطراف باز کرده بود و می خندید.

پدرش که از دور آنها را نگاه می کرد اشک شوق به چهره داشت. کودک فلج درحالی دست هایش را در هوا تکان می داد رو به سوی پدر فریاد زد: پدر ببین من دارم پرواز می کنم٬ پرواز می کنم . 

| یکشنبه ۳۰ خرداد۱۳۸۹ | | ارکیده
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
ار کیده