روزهای رنگی ارکیده

من آن توام مرا به من باز مده
روزهای رنگی ارکیده

بشکن خود را که بت شکستن این است
بگذر ز خودی؛ ز قید رستن این است

در گوشه ی خاطر عزیزان جا کن
در مذهب ما، گوشه نشستن این است

آخرین مطالب

دیدار وبلاگی اتفاق هیجان انگیزی ست. از یک طرف شوق و ذوق دیدار یک دوست را دارد، آن هم نه یک دوست معمولی بلکه دوستی که گوشی شده برای عمیق ترین حرفهایت -که گاهی جرات نکرده ای برای دوستان نزدیکت بزنی- و از یک طرف دلهره ای دارد برای تطبیق تصور و واقعیت، همانی هستم که او از من میشناسد؟ نکند تصورش خراب شود؟ نکند‌...


صبح دوشنبه ۱۵ مرداد. ساعت ۷، چشم هایم را در حالی باز کردم که حساب میکردم تا ۹:۳۰، دوساعت و نیم دیگر مانده. یک دل ذوق، یک دل هیجان.

ساعت ۹، به همسرم میسپارم که زودتر آماده شود. یک دل و نیم ذوق، نیم دل دلهره.

ساعت ۹:۳۰، پیامش می آید که حرمم. وایِ من که دیر شده. قدم هایمان را تند میکنیم. صحن جامع را میپرم با دو دل ذوق.

نزدیک ۱۰ است، قدم هایم کش دار میشود، توی رواق امام با یک دل دلهره قدم میزنم، کاش زیباتر بودم، کاش یکی باشم با تصوراتشان، کاش...

میرسیم به آرامگاه شیخ بهایی. اول آینه را چک میکنم، دارم با همسرم خداحافظی میکنم که بانویی نزدیک میشود. حس میکنم باید سوالی داشته باشد، فکر نمیکردم به این زودی شناخته شوم. "ارکیده جان؟" لبخندی میزنم. من دو دل ذوقم!


توی اتاق بغلی می‌نشینیم. چقدر زیبایند، چقدر خوش کلام. از ایشان ممنون میشوم که اول کلام را به دست میگیرند و مرا نجات میدهند از آغازگر بودن. لهجه ای نمیبینم اما صدایشان را دوست دارم، کلامشان را... به خودم می آیم غرق صحبت هایشان شده ام. به همان فرهیختگی که ازشان سراغ داشتم، با همان احساسات. مادری میبینم که با وجود تمام فداکاری هایش بازهم گاهی خود را مقصر‌ میداند. 

زمان میگذرد، دلم شور میزند نکند وقتشان را زیاده بگیرم اما از طرفی دلم نمیخواهد تمام شود این دیدار...

دوستشان دارم و دخترشان را هم ندیده. آرزو میکنم روزهایشان همیشه شیرینِ شیرین باشد. 


بخوانید یادداشت بانو یاقوت را اینجا.... :)

+‏ از خوبی خودشونه هر آنچه رو که نوشتن.

++ دیدین عکس یادمون رفت؟ :))

۱۵ نظر ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۸
ار کیده

فجیع تراز خبرِ رفتنت

رفتنت بود

و تا مرز کوری گریستم آن شب؛

چرا که تفاوت هولناکی بود میان شنیدن و دیدن

چرا که باید چشم هایم را فراموش میکردم

و بر دو چاهِ تلنبار از خاطره سرپوش می گذاشتم

چشم هایم را بستم، اما

نگاهم به درون باز شد

و زنی را دیدم که در تمام گوشه های تاریکم مویه می کرد

و دهانش

هنگام ادای آخرین "دوستت دارم" فلج شده بود


صبح

زیر شانه اش را گرفتم و بدرقه اش کردم

و سپردم هر هشت ساعت تلقینش دهند

که "هر جیبی سوراخی دارد اندازه افتادن یک کلید"

جمله ای که از شنیدنش

زارزار

زیر خنده زد

کلید خانه ام از سوراخ جیب مردی افتاده است

سال هاست بیرون خودم ایستاده ام

و از سوراخ کلید، زنی را نگاه میکنم

که در تمام گوشه های تاریکم کز کرده است


زنی 

که هر هشت ساعت از خودش می پرسد:"او به که رفته است، که برنمی گردد."

و در جواب خودش

قاه قاه

زیر گریه می زند.

لیلا کردبچه، از دفتر "آواز کرگدن"


پ.ن: به شدت دوست داشتم لیلا رو... اما‌ گاهی چنان غم شعرهاش زیادی میکرد که از چشم هام سرریز میشد... بدون هیچ نقطه مشترکی، بدون هیچ همذات پنداری...

اگه حال دلتون خوب نیس، سراغ دفترهاش نرید.

۲۳ نظر ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۳
ار کیده

بیکار نشسته ام در صحن. بیکار از این نظر که نه دعایی میخوانم و نه نمازی، با کاغذ شکلاتی که خورده ام ور میروم. به چشمان پسربچه ی صف جلویی نگاه میکنم که انگار تمام اشک های دنیا در چشمش جمع شده، چشمانی که میتوان بارها عاشقش شد.

حال خوبی ست. بعد از سلام و احوال پرسی، دارم خبرها را یکی یکی برای آقا میاورم، خبر این که برای معلمی قبول نشدم و چقدر آرزویش برام شیرین بود. خبر نتایج کنکور دوستان بیان، که دلم از غصه شان تنگ است. از بچه برایش میگویم، که توی دلم خیلی چیزها عوض شده، دلم یک فرشته ی کوچولوی پسر میخواهد که‌ مادرش باشم. از این که دوباره قرار است دانشجو بشوم و این که در تب و تاب گرانی ها، خرید خانه ی خودمان چقدر میتواند خواسته ای غیرقابل پیش بینی باشد.

خبرهایم که تمام میشود، اذان میگویند...

 حال ِخوبی ست.

+‏نایب الزیاره همه دوستان هستم. :)

۱۱ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۲
ار کیده
این چند وقت که منتظر بودم نتایج آزمون استخدامی بیاد، دوتا فکر متضاد همش توی ذهنم جولان میداد. اگه قبول نشم چی میشه؟! و اومدیم و قبول شدم، چیکار کنم؟! 
از شهریور پارسال تا الان یکی از بهترین سال های زندگی من بوده. آرامش فوق العاده ای داشتم، رئیس زندگی خودم بودم و برای خودم برنامه های فوق العاده ای چیدم. شنا، طراحی، بینش، کتاب، فیلم و خونه‌داری! وقتی به این فکر میکردم که در صورت استخدامی، باید به طور همیشگی با خواب صبح خداحافظی کنم، غذای گرم و تازه فراموش میشه، باید قید اغلب کار و کلاس‌های اضافه رو بزنم، و اگه قرار باشه بچه‌دار بشیم، دغدغه ی دائم "کجا بذارمش؟" به زندگیم اضافه میشه. و به همه ی اینا مسیر حدود 2-1 ساعته تا محل کار رو هم که اضافه کنم. تقریبا هیچی از زندگی ایده‌آل الانم باقی نمیمونه.
ولی در عوض اگه قبول نشم، چه تضمینی داره تا 5 نه 10 سال دیگه از این زندگی لذت ببرم؟ منی که مادرم شاغل بوده، بعد از چند سال با حسرت به خانوم‌های شاغل نگاه نمیکنم؟ از این که بگم خانه‌دارم احساس بدی ندارم؟ و در نهایت کار یک کمک خوب اقتصادی میتونه برامون باشه که اگه این آزمون از دست بره، بعیده بتونم کار با شرایط بهتری پیدا کنم ...
فکر و دلم گاهی طرف این طرف قضیه رو میگرفت، گاهی اون طرف. از همون اول به خدا سپردم که من نمیدونم و نمیتونم تشخیص بدم. ریش و قیچی دست خودت!
یه ساعت پیش کارنامه اومد. قبول نشدم. دروغه بگم ناراحت نشدم ولی خب تموم تلاشم رو کردم و به خودش سپردم. صلاحم در این بوده حتما :)

+ توی دوتا پست قبلی که گفتم، "بزرگ شدم" یکی نوشته بود برام "دیر بزرگ شدی" ‌کاری به شخص ایشون ندارم، خواستم بگم حالا این نیست که اینا اتفاقای خیلی بزرگی باشن هاا، منتها من کسیم که برای یه بستنی آلاسکا و بوی سونا خشک هم یه عالمه ذوق میکنم! اون کارها رو که پشت سرهم انجام دادم حس خوبی بهم دست داد، همین :|
۳۵ نظر ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۷
ار کیده

1.

موهامو سرخابی کردم. رنگ خاص و نسبتا جیغیه ولی قشنگ شده. امروز تو استخر چندتا از خانوما که آشنان بهم تبریک گفتن ولی بقیه با تعجب نگاه میکردن :)) متفاوت بودن هم جالبه! اولش معذب میشی ولی بعد خوشت میاد :))

   از این رنگ فانتزی به دخترا پیشنهاد میکنم، هم خیلی راحته هم موقتی ولی تنوع خوبیه :)

2.

بلاخره رفتم دکتر تغذیه و رژیم گرفتم. اونقدرا که فکر میکردم سخت نیست. اگه تصورم ازش اینقدر خراب نبود زودتر میرفتم و زودتر رسیده بودم به وزن ایده آل. حالام دیر نشده 3 ماه طول میکشه و بعدش به اونی که میخوام میرسم ان شالله. توی رژیم یه عالمه سالم سازی غذا رو گنجونده که باعث میشه حس خیلی خوبی داشته باشم :)

3.

 تصویر، باغ غدیر اصفهان. زیبا نیست؟‌ :)

۲۷ نظر ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۵
ار کیده